تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1044

مساهمون:

ص١٠٤٤
تا بتوان نامهء مانى دريد * تا بتوان تيشه ز آذر گرفت تا بتوان لشكر مزدك شكست * تا بتوانشان كله از سر گرفت تا بتوان بر سر دجّال تاخت * با دم گاوى خر از آن خر گرفت باز سخن قدر زر و سيم يافت * باز سخن قيمت گوهر گرفت باز دَرِ گنج دُرر باز شد * درّ دَرى روى زمين درگرفت بازگشودند درِ كنز علم * عرش علا زينت و زيور گرفت مر تو ندانى صلهء شعر چيست * سكهء سيمى كه فرّ از زر گرفت

غم انتظار

آنجا كه هست بوى تو باد بهار چيست * و آنجا كه هست موى تو مشك تتار چيست زلف و رخ تو معنى ليل و نهار ماست * با بودن تو ، گردش ليل و نهار چيست بازآ و پا به ديدهء خونبار ما گذار * تا گويمت كه سرو چه و جويبار چيست ما اختيار در كف جانان نهاده‌ايم * مختار چون‌كه يار بود اختيار چيست شد بىحجاب ، شاهد ما روبه‌رو به ما * باز اين بلاى هجر و غم انتظار چيست خواهى اگر ز حال دل ما شوى خبر * از لاله پرس ، كاين جگر داغدار چيست ما روزگار را به غم يار طى كنيم * تا در دل اين غم است غم روزگار چيست ما در وصال بىخبريم از غم فراق * تا باده در سبوست بلاى خمار چيست « حاجب » چو وصل يار ميسّر بود تو را * اين آه و ناله و فزع انكسار چيست