تا بتوان نامهء مانى دريد * تا بتوان تيشه ز آذر گرفت
تا بتوان لشكر مزدك شكست * تا بتوانشان كله از سر گرفت
تا بتوان بر سر دجّال تاخت * با دم گاوى خر از آن خر گرفت
باز سخن قدر زر و سيم يافت * باز سخن قيمت گوهر گرفت
باز دَرِ گنج دُرر باز شد * درّ دَرى روى زمين درگرفت
بازگشودند درِ كنز علم * عرش علا زينت و زيور گرفت
مر تو ندانى صلهء شعر چيست * سكهء سيمى كه فرّ از زر گرفت
غم انتظار
آنجا كه هست بوى تو باد بهار چيست * و آنجا كه هست موى تو مشك تتار چيست
زلف و رخ تو معنى ليل و نهار ماست * با بودن تو ، گردش ليل و نهار چيست
بازآ و پا به ديدهء خونبار ما گذار * تا گويمت كه سرو چه و جويبار چيست
ما اختيار در كف جانان نهادهايم * مختار چونكه يار بود اختيار چيست
شد بىحجاب ، شاهد ما روبهرو به ما * باز اين بلاى هجر و غم انتظار چيست
خواهى اگر ز حال دل ما شوى خبر * از لاله پرس ، كاين جگر داغدار چيست
ما روزگار را به غم يار طى كنيم * تا در دل اين غم است غم روزگار چيست
ما در وصال بىخبريم از غم فراق * تا باده در سبوست بلاى خمار چيست
« حاجب » چو وصل يار ميسّر بود تو را * اين آه و ناله و فزع انكسار چيست