تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1039

مساهمون:

ص١٠٣٩

جوانهء درد

ز درد ، شكوه ندارم از آنكه عمر دميست * به دل اگر نرسد درد ، زان مرا الميست نواى جان شكر شادىام نمىبايد * كه جاىجاى ضميرم قرارگاه غميست به سوز سينهء من دم‌به‌دم بيفزايد * اگرچه باد صبا يا نسيم صبحدميست جوانه مىزند اين درد جانگزا شب و روز * به كشتزار وجودم به ديده تا كه نميست هزار بارم اگر دهر دون بيازارد * به جان پذيرم ازيرا كه كمترين رقميست شكايتى كه مرا هست از وجود خود است * همان وجود كه صد بار كمتر از عدميست

چند تك‌بيت

نسيم مهر اگر از بوستان زندگى خيزد * هزاران غنچه از هر نيش خارى مىشود پيدا * * * اين‌همه كبر تو بى جا نبود ، چون دانى * كه در اين شهر كسى نيست به زيبايى تو * * * ضعيف آزردن ناكس شگفتى نيست ، مىبينم * به پاى كوه سرافكندگيها موج توفان را * * * شود دست لئيمان خشك و تر در موقع پيرى * سبو چون كهنه شد ديگر نمىآيد برون زان نم * * * خود را به دور گردش گردون سپرده‌ام * اين آسيا گر آرد كند استخوان من * * * آرزوى گلستانم سوخت در كنج قفس * ذرّه‌اى انصاف يا رب در دل صيّاد نيست * * * چون مرگ دشمنى بود اندر كمين ، بنه * در نزد دوستان غزلى يادگار خويش
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1039 | سيد محمد باقر برقعى