شد تيرهروزم از غم هجران ، ولى شبى * روشن نكرده شمع رخت محفلم هنوز
رهيافت در حريم وصالت رقيب و من * سرگشته مانده در طلب منزلم هنوز
بگذشتم از علايق دنيا ، ولى چه سود * در پيشگاه قرب تو ناقابلم هنوز
روزى گذر كنى به مزارم اگر ز مهر * بينى گل وفا كه دَمَد از گِلم هنوز
دل را به خون كشيد و فكندش به خاك و من * « جيحونى » از خدنگ غمش غافلم هنوز
مهمان ناخوانده
نه پروا باشد از دردم ، نه اميدى به درمانم * كه يكسان است در شور و محبّت وصل و هجرانم
به خوناب جگر پرورده دارم كودك اشكى * كه از راه وفا دايم نهاده سر به دامانم
فروغ مهر هم از كلبهء من پا كشيد آخر * فلك بنهاده از دونهمتى در طاق نسيانم
بود از صحبت فرزانگانم بىنيازيها * كه خوش گرم است بازار جنون از سنگ طفلانم
من آن گمكردهراه دشت حرمانم كه از رحمت * نمايد خضر همّت ره مگر از اين بيابانم
به هرجا رو كنم سنگ ملامت بر سرم آيد * تو گويى بر بساط زندگى ناخوانده مهمانم
ستردم رنگ شادى را ز لوح سينه « جيحونى » * به امّيدى كه غم باشد انيس جان پژمانم
دريغ
بهار عمر گذشت و از آن نشانه نماند * به لوح خاطر از آن جز يكى فسانه نماند
دريغ و درد كه پرواز كرد مرغ اميد * به غير مشت پرى در درون لانه نماند
دل شكستهء رنجور بينواى مرا * نواى شوربرانگيز شادمانه نماند
ز تندباد حوادث نهال قامت شوق * خميده گشت و بر آن شاخه و جوانه نماند