خار راه
گلهاى زندگى همه شد خار راه من * يا رب چه بود غير محبّت گناه من
نيروى عشق مىبرد از كف زمام عقل * بر اين سخن جنون من آمد گواه من
گر عارض چو مهر نمايد ز طرف بام * ماه سپهر سجده برد پيش ماه من
بر روى او نظر نتوانم فكند از آنك * آزرده گردد از اثر يك نگاه من
خونم اگر به قهر بريزد چه جاى غم * كاين خود عنايتيست به حال تباه من
يا رب هرآن نسيم كه آشفت زلف او * سرگشته باد همچو دل بىپناه من
فرياد دل به ساحت دلبر نمىرسد * گيرد مگر كه دامن او دود آه من
شمع اميد همنفس واپسين زند * « جيحونى » از شرار دم صبحگاه من
دلشكسته
مرا نه خون به دل از جور چرخ گردون است * بُتا ز حسرت لعل لبت دلم خون است
دل از طراوت بستان چه طَرف بربندد * كه از فراق تو بشكستهحال و محزون است
گهم به غمزه كُشد گه به خندهء شكرين * گهى به طنز كه حال تو خستهدل چون است
مراست مُهر خموشى به لب ولى هرگاه * سخن ز قدّ تو گويم ، كلام موزون است
بلاى خانهبرانداز عاقلان خرد است * خوشا كسى كه در اين روزگار ، مجنون است
ز تاب آتش رُخسار و لعل جانبخشت * درون سينهء من شعلهور چو كانون است
هواى وصل تو كردن نه شرط انصاف است * حديث مهر تو گفتن نه حدّ « جيحون » است
حكايت مهر و وفا
ز همنشينى ياران چنان رميده دلم * كه گوييا ز ازل آشنا نديده دلم
نديده مهر و وفا ذرّهاى ز مهرويان * و گر به كوى محبّت بس آرميده دلم
ز شاهباز نظر صيد دلبرى گرديد * عجب مدار گر اينسان به خون طپيده دلم
شكستهحالىام از رنگ چهره بتوان ديد * چه حاجت است كه گويم چها كشيده دلم
مرا به سود و زيان زمانه كارى نيست * دگر تعلّق خاطر از آن بريده دلم
دلم به جور زمان طرفه الفتى دارد * به اين مقام ز وارستگى رسيده دلم
حديث مهر و وفاى زمانه « جيحونى » * حكايتيست كه از ديگران شنيده دلم