تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1038

مساهمون:

ص١٠٣٨

خار راه

گلهاى زندگى همه شد خار راه من * يا رب چه بود غير محبّت گناه من نيروى عشق مىبرد از كف زمام عقل * بر اين سخن جنون من آمد گواه من گر عارض چو مهر نمايد ز طرف بام * ماه سپهر سجده برد پيش ماه من بر روى او نظر نتوانم فكند از آنك * آزرده گردد از اثر يك نگاه من خونم اگر به قهر بريزد چه جاى غم * كاين خود عنايتيست به حال تباه من يا رب هرآن نسيم كه آشفت زلف او * سرگشته باد همچو دل بىپناه من فرياد دل به ساحت دلبر نمىرسد * گيرد مگر كه دامن او دود آه من شمع اميد هم‌نفس واپسين زند * « جيحونى » از شرار دم صبحگاه من

دل‌شكسته

مرا نه خون به دل از جور چرخ گردون است * بُتا ز حسرت لعل لبت دلم خون است دل از طراوت بستان چه طَرف بربندد * كه از فراق تو بشكسته‌حال و محزون است گهم به غمزه كُشد گه به خندهء شكرين * گهى به طنز كه حال تو خسته‌دل چون است مراست مُهر خموشى به لب ولى هرگاه * سخن ز قدّ تو گويم ، كلام موزون است بلاى خانه‌برانداز عاقلان خرد است * خوشا كسى كه در اين روزگار ، مجنون است ز تاب آتش رُخسار و لعل جان‌بخشت * درون سينهء من شعله‌ور چو كانون است هواى وصل تو كردن نه شرط انصاف است * حديث مهر تو گفتن نه حدّ « جيحون » است

حكايت مهر و وفا

ز همنشينى ياران چنان رميده دلم * كه گوييا ز ازل آشنا نديده دلم نديده مهر و وفا ذرّه‌اى ز مهرويان * و گر به كوى محبّت بس آرميده دلم ز شاه‌باز نظر صيد دلبرى گرديد * عجب مدار گر اين‌سان به خون طپيده دلم شكسته‌حالىام از رنگ چهره بتوان ديد * چه حاجت است كه گويم چها كشيده دلم مرا به سود و زيان زمانه كارى نيست * دگر تعلّق خاطر از آن بريده دلم دلم به جور زمان طرفه الفتى دارد * به اين مقام ز وارستگى رسيده دلم حديث مهر و وفاى زمانه « جيحونى » * حكايتيست كه از ديگران شنيده دلم