بارى ، سخن از روزهخوران ماند عبث ماند * كاين طايفه را فعل بد اولى به هجا كرد
هر مسجدى از روزهخور آنقدر كدر بود * كز نسبت او كعبه ز خود سلب صفا كرد
اين گفت به طعنه كه مرا جوع بقا برد * آن گفت به تسخر كه مرا روزه فنا كرد
اين بدره بدان شاهد بشكسته كله داد * آن خدعه بدين زاهد نابسته قبا كرد
اين زد به سحر نى كه حكيميم چنين گفت * آن خورد به شب مى كه طبيبيم و دوا كرد
مردود طوايف من بدنام به رندى * كافلاكم از اين جمله جدا ديد سوا كرد
نه شيخ دهد پندم و نه شوخ نهد بند * گويند كه بايست حذر از شعرا كرد . . .
هواى فسانه
چشمت به تير غمزه دلم را نشانه كرد * اين لطف هم كه كرد به مستى بهانه كرد
زاهد حديث حور كند اى پسر مى آر * مردانگى نداشت ، خيالى زنانه كرد
از پير مىفروش كرامت عجب مدار * عمرى به صدق خدمت اين آستانه كرد
گر دين و دل به گندم خالت دهم چه باك * آدم بهشت بر سر اينگونه دانه كرد
ديشب حكايت از سر زلفت نمود دل * شب را چو ديد و هواى فسانه كرد
دردا كه پيكهاى مرا حسن اين نگار * ديوانه كرد و باز بهسويم روانه كرد
نقش رخ تو از دل « جيحون » نمىرود * اين طرفه آتشىست كه در آب خانه كرد
رباعى
گويند به معراج كه امريست جلى * حق بود و رسول و آنكه حق راست ولى
ليكن چو نصارى ، تو به تثليث مكوش * كان جمله على بود ، على بود ، على