به لوح آگاهىاش مجارى خوب و زشت * آدم و ابليس را از قلمش سرنوشت
ز سطوت و رأفتش خلقت نار و بهشت * نيست بجز نام او در حرم و در كنشت
كنند تسبيح او سبحه و زنّارها * مظاهر روى اوست هياكل ما خَلَق
راجعِ بر سوى اوست طوايف ما سَبَق * به دو نمودند راه پيمبران فرَق
حق نبود غير او ، او نبود غير حق * ديدهء احول كند ، زين سخن انكارها
اى كه خدايى رداست راست به بالاى تو * ريزهخورند انبيا ز نطع آلاى تو
طفل نيابد زمام ، مگر به امضاى تو * كس نرود از جهان مگر به ياساى تو
كه مىكند جز خداى از اين نمط كارها * به يك فقير از عطا هزار كشور دهى
به هريك از كشورش هزار لشكر دهى * به هريك از لشكرش هزار افسر دهى
همره هر افسرش به جان و دل سر دهى * كه طبع تو عاشق است به جود و ايثارها
هم از نوازنده مهر خلد مخلّد تويى * هم از گدا زنده قهر نار مؤبّد تويى
به نوبت رزم و بزم صاحب سودد تويى * روى خدايى و ليك پشت محمد ( ص ) تويى
وان دگرش يارها لايق ، در غارها * شها تويى كز همم عون و پناه منى
در دوجهان از كرم ، فخر گناه منى * رو به كه آرم كه تو دليل راه منى
به هر طريق اوفتم نجاتخواه منى * جز از تو « جيحون » نديد ديار و ديّارها
دانم مدح تو را ز فكر من برتريست * گرفتم از خود مرا به شعر پيغمبريست
مدايحت را ظهور ، ز مصحف داوريست * ولى به ياران تو چو لافم از داوريست
هريك از من ثنات كرده طلب بارها * سپهر از جان دخيل به پايهء تخت او
سست شود روزگار با نيت سخت او * البرز آرد تحف به گرز يكلخت او
طالع دشمن نرست ز پنجهء بخت او * كه خفتگان غافلاند ز حال بيدارها
به رزم گندآوران ، چو او هماوردجوست * صد فوج ار بنگرى هريك پيچان از اوست
نه پشتگرم از صديق نه سرد دل از عدوست * در نظرش رمح خصم ناوك مژگان دوست
به گوش او كوس رزم نغمهء مزمارها
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1032
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص١٠٣٢