نيست مغزم دمى از نكهت زلفش خالى * تا چه سرّ است نهان اين سر سودايى را
زاهدا دور شو از بادهپرستان كه به طبع * تاب خشكى نبود مردم دريايى را
تا كه مشغول صفاتى نبرى راه به ذات * بگذر از عالم نى گر طلبى نايى را
در مژه تا چه فسون باشدش آن خسرو حسن * تا به اكنون كه نكو كرده صفآرايى را
سيم اشك و زر چهرم بود ار هيچم نيست * عشق تو داده به من فقر و توانايى را
زير اين طاق مقرنس نسزد منزل دل * خانه سخت است مكان مردم صحرايى را
كور بايد نظر از هرچه بجز طلعت دوست * گر چو « جيحون » طلبى لذّت بينايى را
نيكناميست چو مطبوع به دوران امير * مپسند از دل ما اينهمه رسوايى را
خان دريادل صافىگهر راد حسين ( ع ) * كه فلك ختم به دو ساخته مولايى را
در توصيف بهار و منقبت حضرت على ( ع )
باز جهان از بهار مژدهء رحمت شنفت * بلبل رطب اللّسان تهنيت از باغ گفت
عشرت بنشسته خاست ، فتنهء بيدار خفت * پردهنشين غنچه را چو باد از هم شكفت
گشت ز شوخى طبع شاهد بازارها * باز همى بوى مشك ز جويبار آيدم
صحبت گل در ميان ز هر كنار آيدم * زمزمهء مرغزار ، ز مرغزار آيدم
قهقهء كبك مست ز كوهسار آيدم * گويى بارد نشاط از در و ديوارها
طوطى كرده به بر ، جامهء زنگارگون * ساخته منقار خويش رنگ به شنگرف و خون
گاهى گويد سخن ، چو مردمى ذوفنون * گاه سرايد سرود چو مطربى پرفسون
مرغ كه ديد ؟ اينچنين شهره به گفتارها * تذرو پرريخته ، باز پر آورده است
وز پر نورس هزار نقش برآورده است * سرمه به چشم اندر از مشك تر آورده است
پيرهنى در بر از سيم و زر آورده است * جلوهء ز طاوس برد به نغز رفتارها
هين دم طاوس را پرمه و خورشيد بين * بالش بالندهتر ز چتر جمشيد بين
به تاركش از پرند افسر جاويد بين * به افسرش پرّ چند به فرّ ناهيد بين
ليك ز ناجنس پاى در گل او خارها