چشم و گوش و دست و پاى حق تويى * واجب ممكننما مطلق تويى
اى على اى مايهء سور و سرور * اى على اى باعث من فى القبور
قدسيان را اين ترنّم با دف است * ذات تو لا يدرك و لا يوصف است
هر زمان آمد به نوعى در ظهور * در نبى خوان آيتاللّه نور
مدح او با عقل محدود بشر * « جوهرى » زين فكر كوته درگذر
عقل نخستين
تا پرتو روى تو به هر بوم و بر افتاد * هستى شد و از نيستى آن دم سپر افتاد
ديگر نكند ياد كس از طلعت يوسف * تا ديدهء دل را به رخت يك نظر افتاد
از عارض نيكوى تو برقى بدرخشيد * بر خرمن هستى دوعالم شرر افتاد
نشناختم ار ذات تو را اين عجبى نيست * از عقل نخستين به رهت بالوپر افتاد
همواره بود ذكر تو اى « جوهرى فرد » * با آل على هركه درافتاد ، ور افتاد