تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1026

مساهمون:

ص١٠٢٦
حالى بهل اين گفته و از عشق بزن دم * كز عشق پديدار شدستى همه عالم عشق است كه موجود نمود عالم و آدم * آن عشق على بود و على بود مسلّم از غيب برون آمده جا ساخت در امكان * هر نوگل توحيد ز بستان على بود هر گل كه تو ديدى ز گلستان على بود * موسى چو يكى حاكم استان على بود جبريل امين طفل دبستان على بود * از منصب خود بود بسى خرّم و شادان دوزخ شررى از غضب سرور دين است * يك قطره ز فيض كرمش خلد برين است ممدوح خدا در همه قرآن مبين است * محبوب خدا مىشود اين ختم و يقين است با مهر اگر بنگرد او جانب شيطان * از مهر تو در گلشن جان رسته شقايق آفاق ز علم تو شده پر ز حقايق * خلّاق جهانى تو و رزّاق خلايق خرسند ز گفتار من الّا كه منافق * عارى شده از دين و برى گشته ز ايمان از كنه تو آگه شدن اى شاه محال است * در وصف تو حيران خرد و ناطقه لال است گفتند گروهى كه خدايى و حلال است * پرسش كنم از سنّى و اين عين سؤال است « ميراث به بيگانه دهد هيچ مسلمان » * خاك ره تو « جوهرى » اى شاه جهاندار پرداخته اين‌سان سخن از طبع گهربار * دارد طمع لطف تو و عيدى سرشار تا باز درآيد به مديح تو به گفتار * چون طوطى شكرشكن و بلبل خوشخوان

قسمتى از يك غزل

دامن فكر بكر من ياران * مملو از انجم است و پروين است يعنى اين طبع آتشين من * نافى كفر و حامى دين است هم على گويد و على جويد * آن كسى را كه چشم حق‌بين است جز على در جهان نمىخواهد * هركه مخمور شرب ديرين است حالت ما و آن لب لعلش * شور فرهاد و عشق شيرين است « جوهرى » نظم دلكشت گويى * در گلستان عشق نسرين است