حالى بهل اين گفته و از عشق بزن دم * كز عشق پديدار شدستى همه عالم
عشق است كه موجود نمود عالم و آدم * آن عشق على بود و على بود مسلّم
از غيب برون آمده جا ساخت در امكان * هر نوگل توحيد ز بستان على بود
هر گل كه تو ديدى ز گلستان على بود * موسى چو يكى حاكم استان على بود
جبريل امين طفل دبستان على بود * از منصب خود بود بسى خرّم و شادان
دوزخ شررى از غضب سرور دين است * يك قطره ز فيض كرمش خلد برين است
ممدوح خدا در همه قرآن مبين است * محبوب خدا مىشود اين ختم و يقين است
با مهر اگر بنگرد او جانب شيطان * از مهر تو در گلشن جان رسته شقايق
آفاق ز علم تو شده پر ز حقايق * خلّاق جهانى تو و رزّاق خلايق
خرسند ز گفتار من الّا كه منافق * عارى شده از دين و برى گشته ز ايمان
از كنه تو آگه شدن اى شاه محال است * در وصف تو حيران خرد و ناطقه لال است
گفتند گروهى كه خدايى و حلال است * پرسش كنم از سنّى و اين عين سؤال است
« ميراث به بيگانه دهد هيچ مسلمان » * خاك ره تو « جوهرى » اى شاه جهاندار
پرداخته اينسان سخن از طبع گهربار * دارد طمع لطف تو و عيدى سرشار
تا باز درآيد به مديح تو به گفتار * چون طوطى شكرشكن و بلبل خوشخوان
قسمتى از يك غزل
دامن فكر بكر من ياران * مملو از انجم است و پروين است
يعنى اين طبع آتشين من * نافى كفر و حامى دين است
هم على گويد و على جويد * آن كسى را كه چشم حقبين است
جز على در جهان نمىخواهد * هركه مخمور شرب ديرين است
حالت ما و آن لب لعلش * شور فرهاد و عشق شيرين است
« جوهرى » نظم دلكشت گويى * در گلستان عشق نسرين است