چو از من اطّلاعى نيست خلقى را و من از خود * نهان افتاده گنجى در خرابم مىتوان گفتن
كتاب ناطقم ، طومار عشقم ، دفتر شعرم * كتابم مىتوان خواندن ، كتابم مىتوان گفتن
چنان بار امانت قامتم خم كرده در عالم * كه پيرى خسته در عهد شبابم مىتوان گفتن
ز بس در آفتاب عشق جوشيدم به خود چون خُم * ز طبع سركهاى گشتم ، شرابم مىتوان گفتن
حساب خود ز يار خود ، جدا هرگز نمىدانم * ازاينرو در جهان اهل حسابم مىتوان گفتن
پى وصل جمالش چون « جمالى » در تكاپويم * به راه عشق جانان در شتابم مىتوان گفتن
شاهكار خلقت
گر ز پشت پردهء اسرار يار آيد پديد * شاهكار خلقت پروردگار آيد پديد
شمع چون روشن شود پروانه پيدا مىشود * هركجا گل بشكفد آنجا هزار آيد پديد
بر در معشوق هر شب چون گداى نيمهشب * عاشق بيدل به چشم اشكبار آيد پديد
شهر شد دارالمجانين يا رب اين ليلى كجاست * كز پىاش مجنون ز هر شهر و ديار آيد پديد
كيست اين گيسوپريشان كز نهان خلوتش * هر زمان جمعى پريشان روزگار آيد پديد
در هواى روى چون خورشيد و موى چون شبش * چرخ سرگردان شد و ليل و نهار آيد پديد
نقش باطل تا به كى در پردهء دل مىكشى * پرده بردار از ميان تا پردهدار آيد پديد
از غبار چو پرستى پاك كن مرآت دل * تا كه در آيينهات آيينهدار آيد پديد
تار شد روز « جمالى » گرچه از زلفين يار * صبح روشن از قفاى شام تار آيد پديد