تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1008

مساهمون:

ص١٠٠٨
چو از من اطّلاعى نيست خلقى را و من از خود * نهان افتاده گنجى در خرابم مىتوان گفتن كتاب ناطقم ، طومار عشقم ، دفتر شعرم * كتابم مىتوان خواندن ، كتابم مىتوان گفتن چنان بار امانت قامتم خم كرده در عالم * كه پيرى خسته در عهد شبابم مىتوان گفتن ز بس در آفتاب عشق جوشيدم به خود چون خُم * ز طبع سركه‌اى گشتم ، شرابم مىتوان گفتن حساب خود ز يار خود ، جدا هرگز نمىدانم * ازاين‌رو در جهان اهل حسابم مىتوان گفتن پى وصل جمالش چون « جمالى » در تكاپويم * به راه عشق جانان در شتابم مىتوان گفتن

شاهكار خلقت

گر ز پشت پردهء اسرار يار آيد پديد * شاهكار خلقت پروردگار آيد پديد شمع چون روشن شود پروانه پيدا مىشود * هركجا گل بشكفد آنجا هزار آيد پديد بر در معشوق هر شب چون گداى نيمه‌شب * عاشق بيدل به چشم اشكبار آيد پديد شهر شد دارالمجانين يا رب اين ليلى كجاست * كز پىاش مجنون ز هر شهر و ديار آيد پديد كيست اين گيسوپريشان كز نهان خلوتش * هر زمان جمعى پريشان روزگار آيد پديد در هواى روى چون خورشيد و موى چون شبش * چرخ سرگردان شد و ليل و نهار آيد پديد نقش باطل تا به كى در پردهء دل مىكشى * پرده بردار از ميان تا پرده‌دار آيد پديد از غبار چو پرستى پاك كن مرآت دل * تا كه در آيينه‌ات آيينه‌دار آيد پديد تار شد روز « جمالى » گرچه از زلفين يار * صبح روشن از قفاى شام تار آيد پديد