تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1010

مساهمون:

ص١٠١٠
چون هيچ شدم در سر سوداى محبّت * معشوق من اندر طلب هيچ‌كس افتاد آن‌كس كه خبردار شد از سرّ قناعت * كى بر در ابناى جهان ملتمس افتاد آن‌قدر تو بر نالهء دل گوش ندادى * تا مرغ دل « جنّت » زار از نفس افتاد

خون دل

گر بگويم كه جز از عشق تو كامم بادا * محو از دفتر عشاق تو نامم بادا اگر انديشهء درمان كنم از درد و غمت * لذّت ناوك عشق تو حرامم بادا سوى مى با لب ميگون تو گر دست برم * خون دل در عوض باده به جانم بادا گر به خاكم بكشد يا نكشد در بر خويش * هرچه بادا به كف دوست ز نامم بادا هركه چون صبح بخندد به سيه‌روزى من * تيره‌تر روز وى از شام ظلامم بادا

وادى عشق

اى چشم حقيقت‌بين ، چشم از همه برهم زن * از كون و مكان بگذر ، پا بر همه عالم زن اين زهد مجازى را بر زاهد خودبين بخش * رو راه حقيقت گير ، صد طعنه بر آدم زن از زمزمهء عشقش ، خاموش مشو يك‌دم * از وصف رخ جانان تا دم بودت دم زن رو گنج قناعت جو ، سلطانى عالم كن * همّت كن و پشت پا ، بر ملك كى و جم زن رو بانگ انا الحق زن ، منصور صفت بر دار * هى زخم پياپى خور ، هى خنده به مرهم زن بگشا به حقيقت لب ، بر مرده روان بخشا * زان پس دم از اين اسرار ، با عيسى مريم زن شد مست مى لاهوت كش ناله مستانه * از آه سحر برقى ، بر خرمن آدم زن دستى به تولّايش ، بر دامن وحدت زن * با خاطر محكم پا ، بر عرش معظّم زن شو دُردكش جامش ، و آنگاه دوصد طعنه * بر جنّت و بر كوثر ، بر چشمهء زمزم زن بر ياد رخ جانان ، بر پاى سبو بنشين * هم ناله پياپى كش ، هم جان دمادم زن دير و حرم و كعبه ، بگذار به بىذوقان * گر دست زنى بارى ، بر پايهء محكم زن شو يكدل و از هستى پيوند وفا بگسل * در وادى عشقش پا ، با عزم مصمّم زن از زهد سخن كم گو ، در ما چو نمىگيرد * از دوزخ و جنّت دم ، با شيخ معمّم زن ما مست مى عشقيم ، كى مست ريا زاهد * بيهوده سخن با ما ، از اين و از آن كم زن تا حبّ على دارى « جنّت » ز چه انديشى * درهاى جهنّم را ، با خاطر خرّم زن