چون هيچ شدم در سر سوداى محبّت * معشوق من اندر طلب هيچكس افتاد
آنكس كه خبردار شد از سرّ قناعت * كى بر در ابناى جهان ملتمس افتاد
آنقدر تو بر نالهء دل گوش ندادى * تا مرغ دل « جنّت » زار از نفس افتاد
خون دل
گر بگويم كه جز از عشق تو كامم بادا * محو از دفتر عشاق تو نامم بادا
اگر انديشهء درمان كنم از درد و غمت * لذّت ناوك عشق تو حرامم بادا
سوى مى با لب ميگون تو گر دست برم * خون دل در عوض باده به جانم بادا
گر به خاكم بكشد يا نكشد در بر خويش * هرچه بادا به كف دوست ز نامم بادا
هركه چون صبح بخندد به سيهروزى من * تيرهتر روز وى از شام ظلامم بادا
وادى عشق
اى چشم حقيقتبين ، چشم از همه برهم زن * از كون و مكان بگذر ، پا بر همه عالم زن
اين زهد مجازى را بر زاهد خودبين بخش * رو راه حقيقت گير ، صد طعنه بر آدم زن
از زمزمهء عشقش ، خاموش مشو يكدم * از وصف رخ جانان تا دم بودت دم زن
رو گنج قناعت جو ، سلطانى عالم كن * همّت كن و پشت پا ، بر ملك كى و جم زن
رو بانگ انا الحق زن ، منصور صفت بر دار * هى زخم پياپى خور ، هى خنده به مرهم زن
بگشا به حقيقت لب ، بر مرده روان بخشا * زان پس دم از اين اسرار ، با عيسى مريم زن
شد مست مى لاهوت كش ناله مستانه * از آه سحر برقى ، بر خرمن آدم زن
دستى به تولّايش ، بر دامن وحدت زن * با خاطر محكم پا ، بر عرش معظّم زن
شو دُردكش جامش ، و آنگاه دوصد طعنه * بر جنّت و بر كوثر ، بر چشمهء زمزم زن
بر ياد رخ جانان ، بر پاى سبو بنشين * هم ناله پياپى كش ، هم جان دمادم زن
دير و حرم و كعبه ، بگذار به بىذوقان * گر دست زنى بارى ، بر پايهء محكم زن
شو يكدل و از هستى پيوند وفا بگسل * در وادى عشقش پا ، با عزم مصمّم زن
از زهد سخن كم گو ، در ما چو نمىگيرد * از دوزخ و جنّت دم ، با شيخ معمّم زن
ما مست مى عشقيم ، كى مست ريا زاهد * بيهوده سخن با ما ، از اين و از آن كم زن
تا حبّ على دارى « جنّت » ز چه انديشى * درهاى جهنّم را ، با خاطر خرّم زن