مزن سر آفتابا ز آنكه با عشق جمال او * نشستن در بر مهتاب ما را خوشتر است امشب
زمان شوربختى طى شد و دور سيهروزى * شب شور و نشاط و دور ، دور ساغر است امشب
در اين بزم خدايى اى كه مىخواهى شوى حاضر * ادب را كن رعايت ، چون على در محضر است امشب
درخت آدميّت ميوهء شيرين به بر دارد * بسوزان آن درختى را كه بىبرگ و بر است امشب
على را نام بردن ، بحث ذات كبريا كردن * صفات حق شمردن راستى جانپرور است امشب
« جمالى » از سخن گفتن جهان را پر ز گوهر كن * كه هريك نكتهاى گويى به از صد گوهر است امشب
پيالهء پنهان
پيراهن سپيده به تن دارم * حال و هواى صبح شدن دارم
لبخند مىزند همه اعضايم * روحى شكفته مثل چمن دارم
من سرخوش از پيالهء پنهانم * سرمستى اويس قَرَن دارم
چون تاك پير در خم تاكستان * صد خوشهء خمارشكن دارم
آبشخورى ز دست خطا بيرون * بويى ز آهوان ختن دارم
اينجا سراغ من ز كه مىگيرى * من در وراى خويش وطن دارم
هر لحظه عالمى به خدا نزديك * بيرون از اين سراى كهن دارم
با هرچه دل يكى شدنم بيند * يك حرف دل ز هرچه دهن دارم
پيچيدهام به رگرگ خود با دل * يكرشته از هزار رسن دارم
نامحرماند گوش و زبان باهم * هرجا به سينه ضبط سخن دارم
پوشيدنى جمال « جمالى » نيست * با صد هزار پرده كه من دارم