تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1011

مساهمون:

ص١٠١١

همنشين غم

مرا در زندگى از بيش و از كم * نباشد در جهان حاصل بجز غم دلا خوش‌تر كه با غم همنشينى * كه نبود مردمى در نسل آدم ز دشمن گر خورى صد زخم كارى * مدار از دوستان امّيد مرهم بناى عهد هريك سست‌بنياد * بلاى جور هريك سخت محكم كه مهر دوستان جز از دمى نيست * چه حاصل باشدت از لطف يك‌دم چه رسم مردمى در اين جهان نيست * به ياد مردمى خوش باش و خرّم بپرور لامكان مانند سيمرغ * دلا بگذار عالم را به عالم به ياد جم بزن جام پياپى * به ياد كى بكش آه دمادم ز « جنّت » گر به آن بدعهد بدخو * كه عهد دوستان بشكست درهم به هيچم از چه بفروشى ندانى * كه چون من بنده‌اى افتد تو را كم

همدم اسرار

آنكه دل مىبرد اگر دلدار مىشد ، بد نمىشد * آگه از دلدادگان زار مىشد ، بد نمىشد آنكه در عشقش تهى كردم دل از مهر دوعالم * محفلش گر خالى از اغيار مىشد ، بد نمىشد تا طبيب من بداند درد عشق و محنت دل * گر دو روزى همچو من بيمار مىشد ، بد نمىشد آنكه در دل عمرها بنهفته‌ام اسرار عشق * يك دمم گر همدم اسرار مىشد ، بد نمىشد ناقهء مستم كه چرخم مىنهد هر لحظه بارى * رحمت مرگم اگر سربار مىشد ، بد نمىشد

رباعى

افسوس كه گرد قمرت هاله گرفت * خار آمد و اطراف گل و لاله گرفت آهى كه من از سينه كشيدم جانا * در روى تو آتش زد و تبخاله گرفت