سيلاب حيات ، تند و سركش * چون باده به جام بادهنوشان
با صخرهء مرگ در كشاكش * مىرفت سوى ابد ، خروشان
در بستر خويش ، گرم و جوشان * آن تازهنهال ، اندكاندك
مىگشت بدل به كهنه دارى * وان بوتهء سبز ، نرمنرمك
مىكرد ذخيره برگ و بارى * بشكفت گلى ز هر كنارى
آن جوجهء سست بىپروبال * لرزانلرزان ، پرنده مىشد
سگتولهء بسته چشم بىحال * كمكم ، سرمست و زنده مىشد
آنگاه ، سگى درنده مىشد * بزغالهء ناتوان و بىپا
مىتاخت به پيشواز گلّه * مىرفت به جستوخيز ، بالا
چون كودك خيرهسر ز پلّه * از دامنه تا فراز قلّه
آن خاك سياه و سرد و مرده * گلزارى شد عبيرآميز
وان پهنهء دشت شخمخورده * شد مزرعهاى نشاطانگيز
جانپرور و خرّم و دلاويز * آن جلگه باير نمكزار
بستان شد ، بهشتآساى * وان قطعه زمين پهن و هموار
شد كاخ بلندى ، آسمانساى * گردونشكن و سپهرفرساى
آن شاخ برهنهء تهىدست * گل داد و شكوفه داد و بر داد
وان دانه چو بار خويش بربست * از خاك برآمد و ثمر داد
همچون صدف از درون گهر داد * باز آن پسر يتيم ولگرد
در گوشهء سنگلج مكان داشت * روز از پى نان شتاب مىكرد
شب جنگوگريز ، با سگان داشت * فرياد ز دست پاسبان داشت
با محنت و رنج و درد مىزيست * با سختى و فقر ، روبرو بود
زين بزم كه جاى زندگى نيست * پيمانهء مرگش آرزو بود
خون در دل و عقده در گلو بود
* *