على و عقيل
از آن شد على جانشين پيمبر * كه بُد يار مظلوم و خصم ستمگر
به پيش على فقر و ثروت مساوى * به پيش على ، خان و دهقان برابر
به دوران فرمانرواييش ، روزى * به نام تظلّم عقيل آمد از در
كه من بينوا و معيلم ، چه باشد * اگر مزد من را نمايى فزونتر ؟
به ناگه على قطعهء آهنى را * بينداخت در شعلهء گرم آذر
زمانى كه شد سرخ ، برداشت آن را * بزد بىخبر پشت دست برادر
كه اين است پاداش آنكس كه خواهد * شود از حقوق ضعيفان توانگر
اميد
چون غبار ره گرفتم دامن هر رهگذارى * شايد از ره بگذرى بر دامنت افتد غبارى
گفته بودى صبر كن تا يك شب امّيدت برآيد * وه كه در امّيد يك شب صبر كردم روزگارى
زهر جانسوز بلا در مشرب امّيدواران * شهد باشد گر به امّيدى رسد امّيدوارى
سالها دلخسته از بار غم ايّام بودم * اى غمت نازم كه از دوش دلم برداشت بارى
تا تو را سرسبز و خرّم بنگرم اى سرو سركش * از سرشك ديده در پايت گشودم جويبارى
خسته شد بالوپرم بس در بيابانها پريدم * كاش من هم آشيانى داشتم بر شاخسارى
ايمن از باد خزان باشد گلستان محبّت * تا در آن سر مىكشد چون لاله هر سو داغدارى
تا بداند سختى حال « جلى » را در فراقش * كاش يك شب مبتلا مىشد به درد انتظارى
يادگار
بهر چمن كه گلى هست ، جويبارى هست * مرا به ياد تو از گريه يادگارى هست
بيا كه با همه حرمان و يأس و ناكامى * در انتظار تو قلب اميدوارى هست
به دام زلف توام پايبند و ، مدّعيان * گمان برند به دست من اختيارى هست
در آن ميان كه كند جلوه قامت و رخ دوست * چه احتياج به سروى و لالهزارى هست
قدم به باديهء عشق نه ، كه بوسهء شوق * زند به پاى تو هرجا كه نيش خارى هست
مدد ز بادهء صافى طلب نه از زاهد * اگر به خاطرت از رنج و غم غبارى هست
اگرچه عمر سرآمد ، ولى هنوز مرا * به راه دوست « جلى » چشمانتظارى هست