تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1003

مساهمون:

ص١٠٠٣

على و عقيل

از آن شد على جانشين پيمبر * كه بُد يار مظلوم و خصم ستمگر به پيش على فقر و ثروت مساوى * به پيش على ، خان و دهقان برابر به دوران فرمانرواييش ، روزى * به نام تظلّم عقيل آمد از در كه من بينوا و معيلم ، چه باشد * اگر مزد من را نمايى فزون‌تر ؟ به ناگه على قطعهء آهنى را * بينداخت در شعلهء گرم آذر زمانى كه شد سرخ ، برداشت آن را * بزد بىخبر پشت دست برادر كه اين است پاداش آن‌كس كه خواهد * شود از حقوق ضعيفان توانگر

اميد

چون غبار ره گرفتم دامن هر رهگذارى * شايد از ره بگذرى بر دامنت افتد غبارى گفته بودى صبر كن تا يك شب امّيدت برآيد * وه كه در امّيد يك شب صبر كردم روزگارى زهر جانسوز بلا در مشرب امّيدواران * شهد باشد گر به امّيدى رسد امّيدوارى سالها دلخسته از بار غم ايّام بودم * اى غمت نازم كه از دوش دلم برداشت بارى تا تو را سرسبز و خرّم بنگرم اى سرو سركش * از سرشك ديده در پايت گشودم جويبارى خسته شد بال‌وپرم بس در بيابانها پريدم * كاش من هم آشيانى داشتم بر شاخسارى ايمن از باد خزان باشد گلستان محبّت * تا در آن سر مىكشد چون لاله هر سو داغدارى تا بداند سختى حال « جلى » را در فراقش * كاش يك شب مبتلا مىشد به درد انتظارى

يادگار

بهر چمن كه گلى هست ، جويبارى هست * مرا به ياد تو از گريه يادگارى هست بيا كه با همه حرمان و يأس و ناكامى * در انتظار تو قلب اميدوارى هست به دام زلف توام پايبند و ، مدّعيان * گمان برند به دست من اختيارى هست در آن ميان كه كند جلوه قامت و رخ دوست * چه احتياج به سروى و لاله‌زارى هست قدم به باديهء عشق نه ، كه بوسهء شوق * زند به پاى تو هرجا كه نيش خارى هست مدد ز بادهء صافى طلب نه از زاهد * اگر به خاطرت از رنج و غم غبارى هست اگرچه عمر سرآمد ، ولى هنوز مرا * به راه دوست « جلى » چشم‌انتظارى هست
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1003 | سيد محمد باقر برقعى