من كسب شرف كردهام از درگه آن دوست * چون بندهء آن سدره و درگاه نباشم
راحتطلبم خيمه و خرگاه بود رنج * زان در طلب خيمه و خرگاه نباشم
با طلعت او همچو گدايان دگر من * شب منتظر سر زدن ماه نباشم
اى دوست شنيدم تو همه مهر و وفايى * دردا كه من از اين صفت آگاه نباشم
تو بر سر من هيچ نيايى مگر اى دوست * آنگاه بيايى كه من آنگاه نباشم
اى « جلوه » چو من نيستم از اين رمه نشگفت * گر آنكه پسنديده و دلخواه نباشم
تغزّل
تاختنى كرد زلف و خال تو بر من * تاختن دشمنان چيره به دشمن
روز سپيد مرا كه بود چو رويت * خال سياه تو كرد تيره و ادكن
اين سيهتيره ، رنگهاى عجب ريخت * كرد رخم چون زرير و اشك چو روين
خال و دهان تو هركه بيند ، بيند * ظلمت بر چشمهء حيات معين
بست مرا زلفكان تو به يكى موى * موى نگويى كه بود بند دوصد من
موى كجا دارد اينهمه فر و نيرو * تاب ز حسن تو داشت تعبيه بر تن
زلف تو مشكينفلاخنيست خدايى * سنگ فلاخن دل كسان و دل من
سنگ روان از فلاخن است همىدون * دلها بينم روان بهسوى فلاخن