چكامه
تا چند اى دو چشم جهانبين * دارى دلم به درد و غمانآگين
گاهى ببنديم به سر زلفى * گاهى فريبيم به لب شيرين
گاهى به قصرهاى مذهب سقف * گاهى به اسبهاى مرصّع زين
گاهى به اهل مسجد و منبر * آن اهل شرع و ملّت ياسين
بارى به آن كسان كه در اين دهر * دارند زر و قصر و بساتين
اصلا نظر نيارى زى من * رحمت نه هيچ بر من مسكين
دارى چه كارهاى نهانى * گر شرمگين شوى كنمش تعيين
ليكن بسى تو خيره و بىشرمى * اين عادت تو بوده الى حين
ازبس خلاف كردى و نپسندد * دل كرده بر تو لعنت و نفرين
نفرين دل ، مگر كه اثر كرد * در حقّت اى فسردهء خونين
دادت خداى دردى كاينك * زان نالهام شدهست به علّيين
شد مدّتى كه دورم از اين درد * از خفتن و نهالى و بالين
در روزگار درد فراوان است * ناديده هيچكس دردى چونين
كحال هيچ مىندهد سودش * داروش هيچ مىندهد تسكين
درديست گوئيا كه علاجش نه * قهر خدايى است مگر اين
نزديك شد كه راضى گردم * كز چشمخانه بركنمش هين
بودم كتاب ، همچو عروسى * كش جان بداده بودم كابين
يكدم جدا نساختمش از خود * گويى كه بود ويسه و من رامين
او بود لذّتم همه بىكلفت * گويى كه بود زادهء حور العين
دورم كنون ز وصلش زان رو * دارم ز جا به خون جگر رنگين
اكنون مراست حالت عنينان * آميزه ديدهاى كه كند عنين
با آنكه مدّتيست كه معروفم * در پيش عامّه تا كه سلاطين
نبود بعيد ، كم بشناسند * سكّان روم و مملكت چين
هستند مر مرا فضلا اكثر * شاگردكان تازه و ديرين
ياران من ز من همه ديدند * يارى و مهربانى و تحسين
دارم رفيقها ز بزرگان * با دولت و فخامت و تمكين