يكتن ز من نپرسد چونى * گويى كه جمله راست به من كين
جز چند مرد پاك مهذّب * كاينان نمونهاند ز پيشين
ياران غمگسارم رفتند * زين ره به باغهاى رياحين
اينها كه گفتهام نه ز دلتنگيست * احوال خويش كردهامى تلقين
ور نه مرا نظر نه به اينان * بشمر مرا ز زمرهء عالين
مقصود شرح حال جهان بود * وان قوم خالى از همهء آيين
اين است وضع مردم دنيى * آگاه باش و بيهُده منشين
من را چه احتياج به اينان * چو قانعم به ظرف سفالين
از اين گذشته است مرا ، ايدر * نقدى كه بر كسى نشوم سنگين
اين قوم هرچه دورند از من * من خوشدلم قسم به طواسين
بينم يكى چو زين رمه مىلرزم * چون صعوه كو ببيند شاهين . . .
آرزوى محال
بهتر ز لذّت وصل ، گر ممكن است حالى * بگذشتن است از دل ، با قدرت وصالى
پرسيد وصل خواهى ، گفتم بتا همين است * باشد حرام و منكر ، در دهر اگر سؤالى
مىگفت ناصحم دوش ، مىپوى راه دانش * گفتم اگر كه بدهد ، بىدانشى مجالى
در جزوجزو معشوق ، بينم هزار مبنى * امّا كسان نبينند ، جز زلف و خطّ و خالى
گاهى نهان كند رخ ، گه دوستى به دشمن * آزاد جان ما را ، هردم كند خيالى
خواهى كه دوست گردد آن يار با تو اى دل * افتادهاى ندانى ، دنبالهء محالى
مال و كمال خواهند خوبان شهر « جلوه » * قدرت نه چون ندارى نه مال و نه كمالى
اى دوست
با حرص و امل چون هله همراه نباشم * پس از چه من عور گدا ، شاه نباشم
درويشم و خرسند چرا با مدد دوست * با اين شرف و مرتبه و جاه نباشم
چاهيست طمع ژرف كه قعرش نه پديد است * صد شكر فرورفته در اين چاه نباشم
من دوست همىخواهم ، نه جنّت و فردوس * الحمد كه با همّت كوتاه نباشم
ظلم است كه با اينهمه الطاف خداوند * من شاكر و مشتاق الى اللّه نباشم