تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 996

مساهمون:

ص٩٩٦
يك‌تن ز من نپرسد چونى * گويى كه جمله راست به من كين جز چند مرد پاك مهذّب * كاينان نمونه‌اند ز پيشين ياران غم‌گسارم رفتند * زين ره به باغهاى رياحين اين‌ها كه گفته‌ام نه ز دل‌تنگيست * احوال خويش كرده‌امى تلقين ور نه مرا نظر نه به اينان * بشمر مرا ز زمرهء عالين مقصود شرح حال جهان بود * وان قوم خالى از همهء آيين اين است وضع مردم دنيى * آگاه باش و بيهُده منشين من را چه احتياج به اينان * چو قانعم به ظرف سفالين از اين گذشته است مرا ، ايدر * نقدى كه بر كسى نشوم سنگين اين قوم هرچه دورند از من * من خوشدلم قسم به طواسين بينم يكى چو زين رمه مىلرزم * چون صعوه كو ببيند شاهين . . .

آرزوى محال

بهتر ز لذّت وصل ، گر ممكن است حالى * بگذشتن است از دل ، با قدرت وصالى پرسيد وصل خواهى ، گفتم بتا همين است * باشد حرام و منكر ، در دهر اگر سؤالى مىگفت ناصحم دوش ، مىپوى راه دانش * گفتم اگر كه بدهد ، بىدانشى مجالى در جزوجزو معشوق ، بينم هزار مبنى * امّا كسان نبينند ، جز زلف و خطّ و خالى گاهى نهان كند رخ ، گه دوستى به دشمن * آزاد جان ما را ، هردم كند خيالى خواهى كه دوست گردد آن يار با تو اى دل * افتاده‌اى ندانى ، دنبالهء محالى مال و كمال خواهند خوبان شهر « جلوه » * قدرت نه چون ندارى نه مال و نه كمالى

اى دوست

با حرص و امل چون هله همراه نباشم * پس از چه من عور گدا ، شاه نباشم درويشم و خرسند چرا با مدد دوست * با اين شرف و مرتبه و جاه نباشم چاهيست طمع ژرف كه قعرش نه پديد است * صد شكر فرورفته در اين چاه نباشم من دوست همىخواهم ، نه جنّت و فردوس * الحمد كه با همّت كوتاه نباشم ظلم است كه با اين‌همه الطاف خداوند * من شاكر و مشتاق الى اللّه نباشم