تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 989

مساهمون:

ص٩٨٩
ارمنى به فارسى و نيز اشعارى به لهجهء يزدى به نظم آورده و با چاپى زيبا طبع و نشر يافته است .

آتش ماتم

اشكم كه پيش چشم تو بر رخ چكيده‌ام * آهم كه تن به آتش ماتم كشيده‌ام يك‌بار بوسه از لب لعلت نشد نصيب * يك‌عمر در هواى لبت ، لب گزيده‌ام تا دست غير شد به گريبانت آشنا * با هر دو دست چاك گريبان دريده‌ام ناديده‌ها ز باغ تو گل چيده در خيال * بيچاره من كه ديده‌ام امّا نچيده‌ام از كودكى فتاده به پيرى گذار عمر * من رنگ و روى دور جوانى نديده‌ام تا رنگ زرد چهره شود همچو لاله سرخ * اى اشك همّتى كه تو را برگزيده‌ام چون خار خشك سر به كوير عدم نهم * تا كس نگويدم كه به پايى خليده‌ام در راه عشق كس چو « جلالى » قدم نزد * اين راه را به پا نه كه با سر دويده‌ام

طرز جلالى

ما بيش‌وكم به جادهء پيرى فتاده‌ايم * حسرت‌خور جوانى از دست داده‌ايم دوران كودكى و جوانى ز دست رفت * حالى به‌سوى پيرى و پايان جاده‌ايم سودى نبرده‌ايم ز سرمايه شباب * سرمايه‌اى كه بر سر غفلت نهاده‌ايم عمرى به پاى ساده‌دلى باده خورده‌ايم * حالى دچار هجر و گرفتار باده‌ايم با صرف باده عمر گرانمايه صرف شد * ما را ببين كه تا به چه اندازه ساده‌ايم تردامنان رطوبت دامان خويش را * پنهان كنند و ما به كف باده داده‌ايم هرچند نادميم ز عمر گذشته باز * در راه اعتلاى ادب ايستاده‌ايم تشريح رويداد به محدودهء غزل * طرز « جلالى » است كه راهى گشاده‌ايم

ياد باد

ياد باد آنكه شبستان منش مأوا بود * تا سحر شمع شب‌افروز دل شيدا بود ياد باد آنكه اگر وعدهء فردا مىداد * در هوايش دل من پر زده تا فردا بود ياد باد آنكه نگاهش به نگاهم مىگفت * آنچه در دفتر عشّاق حكايتها بود