ارمنى به فارسى و نيز اشعارى به لهجهء يزدى به نظم آورده و با چاپى زيبا طبع و نشر يافته است .
آتش ماتم
اشكم كه پيش چشم تو بر رخ چكيدهام * آهم كه تن به آتش ماتم كشيدهام
يكبار بوسه از لب لعلت نشد نصيب * يكعمر در هواى لبت ، لب گزيدهام
تا دست غير شد به گريبانت آشنا * با هر دو دست چاك گريبان دريدهام
ناديدهها ز باغ تو گل چيده در خيال * بيچاره من كه ديدهام امّا نچيدهام
از كودكى فتاده به پيرى گذار عمر * من رنگ و روى دور جوانى نديدهام
تا رنگ زرد چهره شود همچو لاله سرخ * اى اشك همّتى كه تو را برگزيدهام
چون خار خشك سر به كوير عدم نهم * تا كس نگويدم كه به پايى خليدهام
در راه عشق كس چو « جلالى » قدم نزد * اين راه را به پا نه كه با سر دويدهام
طرز جلالى
ما بيشوكم به جادهء پيرى فتادهايم * حسرتخور جوانى از دست دادهايم
دوران كودكى و جوانى ز دست رفت * حالى بهسوى پيرى و پايان جادهايم
سودى نبردهايم ز سرمايه شباب * سرمايهاى كه بر سر غفلت نهادهايم
عمرى به پاى سادهدلى باده خوردهايم * حالى دچار هجر و گرفتار بادهايم
با صرف باده عمر گرانمايه صرف شد * ما را ببين كه تا به چه اندازه سادهايم
تردامنان رطوبت دامان خويش را * پنهان كنند و ما به كف باده دادهايم
هرچند نادميم ز عمر گذشته باز * در راه اعتلاى ادب ايستادهايم
تشريح رويداد به محدودهء غزل * طرز « جلالى » است كه راهى گشادهايم
ياد باد
ياد باد آنكه شبستان منش مأوا بود * تا سحر شمع شبافروز دل شيدا بود
ياد باد آنكه اگر وعدهء فردا مىداد * در هوايش دل من پر زده تا فردا بود
ياد باد آنكه نگاهش به نگاهم مىگفت * آنچه در دفتر عشّاق حكايتها بود