تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 991

مساهمون:

ص٩٩١

ماه‌پيكران

اين ماه‌پيكران كه به ساحل نشسته‌اند * چون خرمن گلند كه در گل نشسته‌اند راحت چنان لميده كه گويى تمامشان * بر روى راحتى و به منزل نشسته‌اند از طرف پشت و روى ببينى چهار گوى * اين‌سان كه تكيه كرده و مايل نشسته‌اند با موى بور خفته به ساحل به بوريا * يا آنكه حوله كرده حمايل نشسته‌اند مژگان كج‌مدار و نفوذ نگاهشان * تيرند و راست آمده در دل نشسته‌اند مقبول طبع خاطر ناقابل منند * اينان كه همچو قبله مقابل نشسته‌اند پا در ميان ! كجاست كه ما دست روى دست * غافل نشسته‌ايم كه عاقل نشسته‌اند فرصت ز دست مىرود اين را كنند گوش * آنها كه چون « جلالى » غافل نشسته‌اند

بىاعتنا

گذارش يك شبى در خلوتم تنها نمىافتد * اگر هم آيد و ساغر كشد از پا نمىافتد جفا را بين كه از بىاعتناييها ، نگاه او * به خاك راه مىافتد به چشم ما نمىافتد به مى دل‌بسته‌ام آن‌سان كه ار اين گنبد مينا * ز دور افتد زمانى از كفم مينا نمىافتد به حال خود به مستى واگذاريدم كه مىدانم * ز ننگم لكه‌اى بر دامن تقوا نمىافتد نهم ساغر كنار و پاى خم دست سبو گيرم * لبالب اين‌چنين مى از گلويم وانمىافتد به راه او « جلالى » سر دهم امّا نمىدانم * سرم در پاى او بر خاك افتد يا نمىافتد

بىقراران

خوشا به حال دو يارى كه بىقرار همند * نه از همند بسى دور و نه كنار همند دهند شرح غم خويش با زبان نگاه * بدين‌طريق هواخواه و رازدار همند نه شهد وصل بنوشند و نه شرنگ فراق * نه خوش‌دلند مدام و نه اشكبار همند ميان خوف و رجا دست و پا زنند و خوشند * نه چون گلند به گلزار هم خمار همند خوش آن دو عاشق صادق كه در برابر هم * نه حال آن دو چو صياد و نه شكار همند ميان عاشق و معشوق اگر توافق بود * به ميل ، دشمن خويشند و دوستدار همند خداى و بنده و شاه و گداى خويشتن‌اند * به ملك عشق و جنون نيز شهريار همند ز عشق يكسره جز دردسر « جلالى » نيست * خوشا به حال دو يارى كه بىقرار همند