ماهپيكران
اين ماهپيكران كه به ساحل نشستهاند * چون خرمن گلند كه در گل نشستهاند
راحت چنان لميده كه گويى تمامشان * بر روى راحتى و به منزل نشستهاند
از طرف پشت و روى ببينى چهار گوى * اينسان كه تكيه كرده و مايل نشستهاند
با موى بور خفته به ساحل به بوريا * يا آنكه حوله كرده حمايل نشستهاند
مژگان كجمدار و نفوذ نگاهشان * تيرند و راست آمده در دل نشستهاند
مقبول طبع خاطر ناقابل منند * اينان كه همچو قبله مقابل نشستهاند
پا در ميان ! كجاست كه ما دست روى دست * غافل نشستهايم كه عاقل نشستهاند
فرصت ز دست مىرود اين را كنند گوش * آنها كه چون « جلالى » غافل نشستهاند
بىاعتنا
گذارش يك شبى در خلوتم تنها نمىافتد * اگر هم آيد و ساغر كشد از پا نمىافتد
جفا را بين كه از بىاعتناييها ، نگاه او * به خاك راه مىافتد به چشم ما نمىافتد
به مى دلبستهام آنسان كه ار اين گنبد مينا * ز دور افتد زمانى از كفم مينا نمىافتد
به حال خود به مستى واگذاريدم كه مىدانم * ز ننگم لكهاى بر دامن تقوا نمىافتد
نهم ساغر كنار و پاى خم دست سبو گيرم * لبالب اينچنين مى از گلويم وانمىافتد
به راه او « جلالى » سر دهم امّا نمىدانم * سرم در پاى او بر خاك افتد يا نمىافتد
بىقراران
خوشا به حال دو يارى كه بىقرار همند * نه از همند بسى دور و نه كنار همند
دهند شرح غم خويش با زبان نگاه * بدينطريق هواخواه و رازدار همند
نه شهد وصل بنوشند و نه شرنگ فراق * نه خوشدلند مدام و نه اشكبار همند
ميان خوف و رجا دست و پا زنند و خوشند * نه چون گلند به گلزار هم خمار همند
خوش آن دو عاشق صادق كه در برابر هم * نه حال آن دو چو صياد و نه شكار همند
ميان عاشق و معشوق اگر توافق بود * به ميل ، دشمن خويشند و دوستدار همند
خداى و بنده و شاه و گداى خويشتناند * به ملك عشق و جنون نيز شهريار همند
ز عشق يكسره جز دردسر « جلالى » نيست * خوشا به حال دو يارى كه بىقرار همند