تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 986

مساهمون:

ص٩٨٦
از حرارت غريزيه و صفراى درون * ارغوان را به مزاج اندر خون شد افزون ناميه نشترى از خار برآورد برون * پس چو فصادان او نشتر خود را به فنون زد به شريانش از خار برآورد برون * بست لبلاب چو بازوش به محكم رسنا فرودين گفت به ابناء وطن از سر پند * چون رهيديم ز بند دى و جور اسفند گر شود روز مرادم ز فر بخت بلند * زين درختان برومند كه پروردم چند نرسدشان اگر از سطوت بيگانه گزند * بهره‌مند آيند ابناء وطن مرد و زنا بر بزرگان سياسى حسب و جاه‌طلب * تربيت كردن ملك از همه كارى انسب تربيت ميوهء نو آورد از خشك حطب * نه عجب كز اثر تربيت اهل ادب كاج ، نارنج دهد بيد ، به و خار رطب * سرو سيب آرد و نار دهد نارونا گر تو را خود سر آن است كه يا بى سامان * نان خود خور كه گلوگير بود از دونان هست كرباس تو بهتر ز حرير دگران * مپذير امتعهء غير و به مفتش مستان طوطى ار بار شكر آورد از هندستان * آهو ار نافه فرستد ز ختا و ختنا

آفتاب جمال

ز بعد چشم مصوّر رخت چو ماه كشيد * كه مست بود نفهميده اشتباه كشيد پريش گشت از اين اشتباه و از تندى * ز ابروان تو خنجر به روى ماه كشيد كشيد روى تو يك ماه ليك چشم تو را * كه يك جهان فتن آمد ، به يك نگاه كشيد به ماه عارضت آن گودى زنخدان را * چنان كشيد كه خورشيد را به چاه كشيد بر آفتاب جمالت دو خنجر از چپ و راست * براى قتل محبّين بىگناه كشيد ز بعد عارض تو چون به گيسويت پرداخت * به پيچ‌وتاب شد و تا كشيد آه كشيد قلم شكست و دلش گم شد اندر او ازبس * خم و شكنج در آن طرّهء سياه كشيد تبارك اللّه حسن رخ تو شاهان را * به يك تجلّى بيرون ز بارگاه كشيد به درگه كه سر بندگى فرود آرد * « جلالى » آنكه سر از حضرت إله كشيد