تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 990

مساهمون:

ص٩٩٠
ياد باد آنكه چنان حلقهء مويش بىتاب * دست در گردن آن سرو سهى بالا بود ياد باد آنكه به خلوتكده هنگام حضور * زودتر زانكه من آنجا رسم آنجا بود ياد باد آنكه به يك جرعه چو گل مىخنديد * شوق و شرمندگى از چهرهء او پيدا بود ياد باد آنكه به خلوت گل گرمازده‌ام * پيرهن غرق عرق چاك گريبان وا بود ياد باد آنكه به هنگام هماغوشى و وصل * همچو پروانهء گرمازده بىپروا بود ياد باد آنكه در آغوش « جلالى » هر شب * مست و لا يعقل و مدهوش ، قدح‌پيما بود

ديده بر در

تا چند به امّيد تو بيدار توان بود * بيدار به انگيزهء ديدار توان بود بازآى به خلوتگه اين عاشق ناكام * تا چند به كام دل اغيار توان بود ما سرّ دل خود به تو گوييم و تو با ما * در محضر هم محرم اسرار توان بود بازآى و بكش جامى و شو مست كه در دهر * بسيار در اين غمكده هشيار توان بود مى نوش و بدر پرده اوهام كه چون نقش * تا چند بر اين پردهء پندار توان بود اى ديده مبار اشك چو مىبينمش از شوق * شبهاى دگر باز گهربار توان بود اى داد ز بدعهدىات اى يار كه هربار * حسرت‌زده با ديدهء خونبار توان بود صد بار بده وعده و يك‌بار وفا كن * پابند در اين مرحله يك‌بار توان بود در باغ گرت راه ندادند « جلالى » * چون خار گذر بر سر ديوار توان بود

نقد حيات

چشم تو را كه مست و خراب آفريده‌اند * چون بخت من كه رفته به خواب آفريده‌اند يك بوسه از لب تو بود آرزوى دل * لعل تو را ز شهد و شراب آفريده‌اند فرصت غنيمت است كه نقد حيات را * همچون حباب بر سر آب آفريده‌اند اى پاسدار دور جوانى به هوش باش * اين فرجه را چو تير شهاب آفريده‌اند زين ره كه آمديم به اجبار مىرويم * اين جبر را ز روى حساب آفريده‌اند اى بخردان دهر سؤالى بود مرا * پاسخ دهيد اگر كه جواب آفريده‌اند نادان چرا عذاب تحيّر نمىكشد * داناى را قرين عذاب آفريده‌اند كس دست روزگار « جلالى » نخوانده است * بر چهرهء زمانه نقاب آفريده‌اند