استقلال رأى
ابو سعيد ابو الخير با مريدى گفت * تو را چه شد كه به سروقت ما نمىآيى
بگفت قول تو را ثبت مىكنم كه مگر * به جاى ماند و خوانند ، تا چه فرمايى
جواب داد چنان باش تا كه قول تو را * كنند شرح كسان دگر به هرجايى
مريد باش ولى سعى كن مراد شوى * به يمن خدمت و از خود بياورى رايى
به پاى خويش « جلالى » به راه پويا باش * و گرنه جادهء مقصود را نمىپايى
پول
گويند پول ، آب حيات فسرده است * نبود چنين كه جوهر كار فشرده است
تخم گل است ، گل ندهد تا نكارىاش * داند كسى كه تخم گلى ارث برده است
خوشبخت آنكه بذر به فرمان عقل كاشت * بدبخت آنكه بذر خود از جهل خورده است
زبان سرخ
از درد ، دلى پريش داريم * دل از سر درد ، ريش داريم
با آنكه لب از كلام بستهست * ما از همه حرف ، بيش داريم
در سحر سخن چنان سحرگاه * ايهام چو گرگوميش داريم
بيداردليم و شبستيزيم * دانيم چه روز پيش داريم
ما چوبهء دار خويشتن را * بر شانهء شعر خويش داريم
از صداى سخن عشق . . .
دو چيز به روزگار مىماند * پاينده و برقرار مىماند
سحر سخن و تجلّيات عشق * اين هر دو به روزگار مىماند
آميخته اين دو را به هم در شعر * خوش حافظ نامدار مىماند
آنجا كه ببينى اينچنين گويد * وين گفته به اعتبار مىماند
خوشتر ز صداى عشق نشنيدم * يادى كه در اين حصار مىماند
بانگ سخنى كه شارح عشق است * در دهر به يادگار مىماند