تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 987

مساهمون:

ص٩٨٧

ترازوى عشق

چه مىخورى غم بيهودهء سراى سپنج * چو روز عمر بود اندر اين سراى سپنج به تلخكامى افشاردش زمانه ز رنج * هرآن‌كه ده‌دله و ترش‌روست چون نارنج به فكر طاق دو ابروى تو ز شب تا صبح * ستون به زير زنخدان من بود آرنج به جان آن بت شيرين كه در ترازوى عشق * به سنگ من نبود كوه‌كن بيا و بسنج نثار دوست بكن گنج را كه از ره عقل * چو كام دل ندهد گنج خاك بر سر گنج تبارك اللّه يك چشم شوخ و اين‌همه ناز * تقدس اللّه يك ترك مست و اين‌همه غنج

در مرثيت سلطان على گنابادى

رفتم به سير دير مغان با خروش دوش * ديدم تمام مغبچگان را سياه‌پوش در بسته ، جمع خسته و مجمر برى ز تاب * ساغر شكسته ، شمع نشسته ، مغان خموش خم كرده غشى و از شكم افتاده بر زمين * كف بر دهانش آمده ، ازبس‌كه كرده جوش مينا ز بس گريسته بودى به هاىهاى * بگذشته بود سيل سرشكش ز روى دوش بنشسته شمع و ز آتش غم درگرفته بود * خونابه بود زان غم جانسوز تا گلوش ازبس سبو دودسته ز غم مىزدى به سر * افتاده بود بى خود و خالى ز تاب و توش از جام دُرد بس زده بودند صاف غم * بودند مست عربده ، رندان دُردنوش نه در سر حريفان آهنگ ناى و نى * نه در لب ظريفان آواز ناز و نوش آشفته طرّه تار و به تن بردريده پوست * چنگ غمش گرفته گلو مانده از خروش مستان ز روز نشئهء غم بى خود و خراب * نه عقل بود در سر بىمغزشان نه هوش زين حال مات گشتم و حيران كه ازچه‌رو * خاليست صدر مصطبه از پير مىفروش هوش از سرم برفت و ز خود بىخبر شدم * بشنيدم اين سرود در آن حالت از سروش كامروز مىفروش ز ميخانه مست رفت * ازبس كشيد صاف محبّت ز دست رفت