نشان خون شهيدى و داغ سروقديست * شقايقى كه به صحرا و كوهسار شكفت
نهاده بر سر زانو سر از دريغ شهيد * هرآن بنفشه كه بر طرف لالهزار شكفت
ز سوك اينهمه گل كز سموم فتنه بسوخت * به دشت ، لاله جگر خون و داغدار شكفت
نثار تربت پاك شهيد رحمت حق * ز خون اوست كز آن بدر افتخار شكفت
ترجمهء منظوم شعر لرمانتوف شاعر روسى
بادهء خيال
با ديدگان بسته چو مىخوارگان مست * بنهادهايم لب به لب جام زندگى
ريزيم بر كنارهء اين جام زندگى * ياقوت اشك در غم ايّام زندگى
* * شرب مدام ماست از اين جام پرفسون * نوشيم لحظهلحظه از آن باده رنگرنگ
مستيم و غافليم و از اين باده سرخوشيم * تا آن دمى كه مرگ زند جام ما به سنگ
* * روزى كه دست مرگ درآيد ز آستين * از پيش ديده بركشد اين پردهء فريب
گيرد ز ما هرآنچه بدان بستهايم دل * گردد عيان به ديدهء ما منظرى عجيب
* * دانيم آن زمان كه تهى بوده جام عمر * ما سرخوش از خيال كه جاميست مال مال
يا بيم آگهى كه در ايّام زندگى * نوشيدهايم باده ، ولى بادهء خيال
معيار حق
جانم فداى سرور آزادگان على * كو جان فداى همّت والاى خويش كرد
سوداى او نبود بهجز داد و مردمى * جان عزيز در سر سوداى خويش كرد
او را به غير راحت مردم هدف نبود * در راه خلق ترك تمنّاى خويش كرد
جز حق نبود چيز دگر نزد او عزيز * زينرو ملاك حق همه اعضاى خويش كرد