همچو خون عاطفهء گرم بهار * مىدود در رگ انديشهء من
نم امّيد ز اعماق حيات * مىتراود ز رگ و ريشهء من
* * رنگ گيرند ز نو خاطرهها * در فضاى دل سودايى من
يادم آيد غم مهجورى تو * قصّهء غربت و تنهايى من
* * آه اى همسفر وادى شب * رنج آن باديهها يادت هست ؟
هيچ اى مرغ رها گشته ز دام * ياد بىمهرى صيّادت هست ؟
* * ياد دارى كه به دوران ستم * مهر خاموشىمان بر لب بود
نه چراغى نه اميد سحرى * جانمان خسته ز تيغ شب بود
* * آشنا ، ليك ز هم بيگانه * جمع ما مجمع تنهايان بود
درد من بود ز چشم تو نهان * رنج تو نيز ز من پنهان بود
* * ناگهان از نفس روح خدا * صبح طالع شد و ظلمت برخاست
نالهها گشت مبدّل به خروش * از زمين شور قيامت برخاست
* * قطرهها سيل خروشان گشتند * در گذرگه چو به هم پيوستند
آنگه از قدرت بنيانكن خويش * سدّ رويين ستم بشكستند
* * اينك اى همسفر وادى نور * بهر شكرانه به خدمت برخيز
پاسدار همه خوبيها باش * با بديها و كژيها بستيز
* * شكر ايزد كه به پايان آمد * دور نوميدى و تنهاييها
خيز تا گرم نيايش گرديم * در دل معبد زيباييها
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 978
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٩٧٨