وجود عاريت
بيا به ماتم دل زارزار گريه كنيم * ز سوز سينه چو شمع مزار گريه كنيم
بيا به فصل خزان حيات دردآلود * به عمر رفته چو ابر بهار گريه كنيم
بيا نهيم غريبانه سر به شانهء غم * ز درد دورى يار و ديار گريه كنيم
در اين كوير روانسوز و موجخيز سراب * چو لاله با جگر داغدار گريه كنيم
چو اختيار به كف نيست در جهان ما را * بيا به بودن بىاختيار گريه كنيم
وجود عاريتى را چو اعتبارى نيست * بيا به هستى بىاعتبار گريه كنيم
چو چشم عاطفه عمرى نهان گريستهايم * بر آن سريم دگر آشكار گريه كنيم
به رهگذار زمان نقد وقت گم كردن * سزد چو طفل در اين رهگذار گريه كنيم
نديد ، ديدهء ما روى صبح را « جذبه » * بيا چو شمع در اين شام تار گريه كنيم
در معبد زيبايى
باز عيد آمد و شد فصل بهار * باد نوروز به صحرا برخاست
گل بخنديد و شد از پرده برون * شور از بلبل شيدا برخاست
* * باز در سينهء افسردهء خاك * شوق مرموز شكفتن زد جوش
باز درياى پر از راز حيات * موجزن گشت و برآورد خروش
* * قمرى از راغ برآورد نوا * بلبل از باغ غزل خواند و سرود
ابر ناليد و بباريد به دشت * قطره پويا شد و پيوست به رود
* * ژاله در جام شقايق گويى * شده از تابش خور بركهء نور
عكس خورشيد در آيينهء باغ * چون شعاعيست ز منشور بلور
* * باغ اين مينوى جان ، معبد مهر * جلوهء روح اهورايى ماست
اينهمه منظر زيبا و بديع * تشنهء چشم تماشايى ماست
* *