تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 977

مساهمون:

ص٩٧٧

وجود عاريت

بيا به ماتم دل زارزار گريه كنيم * ز سوز سينه چو شمع مزار گريه كنيم بيا به فصل خزان حيات دردآلود * به عمر رفته چو ابر بهار گريه كنيم بيا نهيم غريبانه سر به شانهء غم * ز درد دورى يار و ديار گريه كنيم در اين كوير روان‌سوز و موج‌خيز سراب * چو لاله با جگر داغدار گريه كنيم چو اختيار به كف نيست در جهان ما را * بيا به بودن بىاختيار گريه كنيم وجود عاريتى را چو اعتبارى نيست * بيا به هستى بىاعتبار گريه كنيم چو چشم عاطفه عمرى نهان گريسته‌ايم * بر آن سريم دگر آشكار گريه كنيم به رهگذار زمان نقد وقت گم كردن * سزد چو طفل در اين رهگذار گريه كنيم نديد ، ديدهء ما روى صبح را « جذبه » * بيا چو شمع در اين شام تار گريه كنيم

در معبد زيبايى

باز عيد آمد و شد فصل بهار * باد نوروز به صحرا برخاست گل بخنديد و شد از پرده برون * شور از بلبل شيدا برخاست * * باز در سينهء افسردهء خاك * شوق مرموز شكفتن زد جوش باز درياى پر از راز حيات * موج‌زن گشت و برآورد خروش * * قمرى از راغ برآورد نوا * بلبل از باغ غزل خواند و سرود ابر ناليد و بباريد به دشت * قطره پويا شد و پيوست به رود * * ژاله در جام شقايق گويى * شده از تابش خور بركهء نور عكس خورشيد در آيينهء باغ * چون شعاعيست ز منشور بلور * * باغ اين مينوى جان ، معبد مهر * جلوهء روح اهورايى ماست اين‌همه منظر زيبا و بديع * تشنهء چشم تماشايى ماست
* *