تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 971

مساهمون:

ص٩٧١
مگر كه زهرهء چنگى زند به تارم چنگ * و گرنه چنگىِ خاموش روزگارانم تو اى پرندهء طوفان‌ستيز دريايى * به بال شوق ببر تا ديار بارانم مگر به بال صبا نازكانِ مريم و ياس * رها كنند به دروازهء بهارانم

روح سحر

اى شاهد رؤيا كه زند بوسه به خوابت ؟ * وى مستى نوشين كه خورد نقل و شرابت ؟ اى چشم سخنگو كه كند فهم سؤالت * وى دست هوس‌جو كه فشارد به جوابت ؟ محجوبى و مكشوف‌تر از چشمهء مهتاب * گو دست تمنّا نكشد بند نقابت امشب دل صاحب‌نظران دار كه ديريست * ما خاك‌نشينيم و در اوج است عقابت تا روح سحر نشكفد از گلبن خورشيد * يك‌دم ندهم فرصت آرامش و خوابت بشكن به سر دُردكشان جام كه امشب * در جام گل نافه كشم بادهء نابت ز اسباب جهان خندهء آن چشم مرا بس * اى گنج سپرديم بدين كنج خرابت جان بر سر دستيم و نظر بر خط فرمان * ور دوست اشارت كند از ماست اجابت اى چرخ فريبم مده از هستى « جاويد » * ديدم به سر بحر فنا عمر حبابت

طلوع ستاره

تا بسته‌ام به گوش تو آن گوشواره را * بخشيده‌ام به ماه چراغ ستاره را بوسى كه دل به لالهء گوش تو مىزند * خون مىكشد ز رشك ، دل گوشواره را بنشين به دامنم كه نثار لبت كنم * اين بوسه‌هاى گرم برون از شماره را حلّاج عشق پنبهء نخوت به باد داد * چرخ هزاركاره دلى هيچ‌كاره را در كار خير عشق تو اى مريم عفاف * حاجت نديد دل رقم استخاره را خورشيد عمر تا به لب بام زندگى * گويى نكرده فهم ، زبان شراره را ساقى كه كشف سير دوعالم به دست اوست * با كس نگفت راز طلوع ستاره را امّا تو اى بهار شكوفاى عاشقان * بنشان به باغ دل گل عشق دوباره را با ضربه‌هاى تيشه انديشه برفكن * اين بىاساس گنبد محنت نگاره را بگذر ز راز دهر و به بال نسيم صبح * بوسى فرست شاعر شرم و اشاره را « جاويد » را به سايهء گيسو قرار بخش * تا بوسه‌ها زند گل باغ نظاره را