مگر كه زهرهء چنگى زند به تارم چنگ * و گرنه چنگىِ خاموش روزگارانم
تو اى پرندهء طوفانستيز دريايى * به بال شوق ببر تا ديار بارانم
مگر به بال صبا نازكانِ مريم و ياس * رها كنند به دروازهء بهارانم
روح سحر
اى شاهد رؤيا كه زند بوسه به خوابت ؟ * وى مستى نوشين كه خورد نقل و شرابت ؟
اى چشم سخنگو كه كند فهم سؤالت * وى دست هوسجو كه فشارد به جوابت ؟
محجوبى و مكشوفتر از چشمهء مهتاب * گو دست تمنّا نكشد بند نقابت
امشب دل صاحبنظران دار كه ديريست * ما خاكنشينيم و در اوج است عقابت
تا روح سحر نشكفد از گلبن خورشيد * يكدم ندهم فرصت آرامش و خوابت
بشكن به سر دُردكشان جام كه امشب * در جام گل نافه كشم بادهء نابت
ز اسباب جهان خندهء آن چشم مرا بس * اى گنج سپرديم بدين كنج خرابت
جان بر سر دستيم و نظر بر خط فرمان * ور دوست اشارت كند از ماست اجابت
اى چرخ فريبم مده از هستى « جاويد » * ديدم به سر بحر فنا عمر حبابت
طلوع ستاره
تا بستهام به گوش تو آن گوشواره را * بخشيدهام به ماه چراغ ستاره را
بوسى كه دل به لالهء گوش تو مىزند * خون مىكشد ز رشك ، دل گوشواره را
بنشين به دامنم كه نثار لبت كنم * اين بوسههاى گرم برون از شماره را
حلّاج عشق پنبهء نخوت به باد داد * چرخ هزاركاره دلى هيچكاره را
در كار خير عشق تو اى مريم عفاف * حاجت نديد دل رقم استخاره را
خورشيد عمر تا به لب بام زندگى * گويى نكرده فهم ، زبان شراره را
ساقى كه كشف سير دوعالم به دست اوست * با كس نگفت راز طلوع ستاره را
امّا تو اى بهار شكوفاى عاشقان * بنشان به باغ دل گل عشق دوباره را
با ضربههاى تيشه انديشه برفكن * اين بىاساس گنبد محنت نگاره را
بگذر ز راز دهر و به بال نسيم صبح * بوسى فرست شاعر شرم و اشاره را
« جاويد » را به سايهء گيسو قرار بخش * تا بوسهها زند گل باغ نظاره را