رامش جان
در باطن خويش نور جان يافتهام * آيينهء اسرار نهان يافتهام
بستم درِ آرزو به روى دل خويش * آرامش جان و دل از آن يافتهام
باديهء عشق
از هر دوجهان عشق تو اندوختنيست * جان و سر و جاه و زر همه سوختنيست
در باديهء عشق نگردم گمراه * تا مشعل روى تو برافروختنيست
پنجرهء عمر
در گلشن دل نهال دلخواهى نيست * وز پنجرهء عمر نظرگاهى نيست
لطفى كن و با خويش به گلزارم بر * از كوى تو تا باغ نظر راهى نيست