به موى آفت بازار مشك چين و ختن * به روى خجلت خوبان خلّخ و يغماست
بگفتمش كه چرا زلف خود پريشى گفت * هزار نكتهء باريكتر ز مو اينجاست
اگر نگاه كند آيتيست از رحمت * و گر عتاب كند عالمى دچار بلاست
به باغ خاطر عشّاق مهر جانافروز * به جان خستهء مشتاق راح روحافزاست
به مژه روبم خاكى كه بر رهش بنشست * كشم به ديده غبارى كه از رهش برخاست
گرفته ملك وجودم به قهر لشكر عشق * نشسته غم به دلم گوييا كه خانه خداست
شبى نشاط درون آمد از سراچهء دل * غمش بگفت برون رو كه خانه خانهء ماست
عجب كه يار به آزار مور ناراضى است * ولى به كشتن عشّاق خويش بىپرواست
عنايتى كه ز دلدار با من است و رقيب * همان حكايت يك بام دان كه بر دو هواست
چه گويم از قد و لعل و رخش بناميزد * رخش بهشت و لبش كوثر و قدش طوباست
گواه صدق محبّت ز عاشقان مطلب * كه سوز سينهء بلبل ز نالهاش پيداست
بهاى بوسه ز من سيم و زر مخواه كه نيست * به غير نقد روان در كفم خدا داناست
ز خيل خستهدلان و گروه جانبازان * ببين كه بر سر كويش چه فتنهها برپاست
تو حور و غلمان خواهى و من حبيب اى شيخ * هواى نفس جدا و هواى عشق جداست
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 955
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٩٥٥