تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 954

مساهمون:

ص٩٥٤
بر اشك روان راه ز مژگان نتوان بست * خاشاك چه سازد خطر سيل دمان را جز بندگى تو ز جهان طرف نبستيم * گشتيم سراسر همه اطراف جهان را آهسته بران توسن اين حسن كه ترسم * يك روز بگيرند ز دست تو عنان را در بزم خودآرايى آن سرو قباپوش * دستار ربودند ز سر پير و جوان را بردار سر از بالش اين ناز و تنعّم * تا بخت من از سر بنهد خواب گران را داروى دل‌خسته به لعل تو نهفته‌ست * مپسند از اين بيش به غم خسته‌دلان را گر مغبچگان در نگشودند به رويم * نوميد نِيَم من كرم پير مغان را برخيز و ز ميخانه برون تاز كه خمّار * ندهد به تو يك جرعه نصيب دگران را دانا نكند تكيه به چيزى كه نپايد * دولت گذرنده‌ست جهان گذران را آگاه ز اسرار جهانيم و ليكن * سر مىرود ار فاش كنم سرّ نهان را

چكامه

قياس روى تو با ماه آسمان نه سزاست * كه مه ندارد اين زلف و خال و خط كه تو راست بدين بها و جمالت كه هست از رخ و زلف * به پيش روى تو مه را كجا جمال و بهاست مراست دولت اقبال گر شوم روزى * به زير سايهء زلفت كه بال‌وپر هماست شميم زلف تو آرد به من صبا هر صبح * هزار منّت بر جانم از نسيم صباست چه خوانم آن لب رنگين عقيق يا مرجان * ندانم آن بر سيمين حرير يا ديباست هرآنچه نوشم از آن لب هنوز تشنه‌ترم * كه اين نه تاب عطش بلكه رنج استسقاست بنوش از لب ميگون دوست بادهء لعل * اگر به چشمهء حيوانت آرزو و هواست نه همچو زلفش بويا بنفشهء طبريست * نه همچو چشمش مخمور نرگس شهلاست