بر اشك روان راه ز مژگان نتوان بست * خاشاك چه سازد خطر سيل دمان را
جز بندگى تو ز جهان طرف نبستيم * گشتيم سراسر همه اطراف جهان را
آهسته بران توسن اين حسن كه ترسم * يك روز بگيرند ز دست تو عنان را
در بزم خودآرايى آن سرو قباپوش * دستار ربودند ز سر پير و جوان را
بردار سر از بالش اين ناز و تنعّم * تا بخت من از سر بنهد خواب گران را
داروى دلخسته به لعل تو نهفتهست * مپسند از اين بيش به غم خستهدلان را
گر مغبچگان در نگشودند به رويم * نوميد نِيَم من كرم پير مغان را
برخيز و ز ميخانه برون تاز كه خمّار * ندهد به تو يك جرعه نصيب دگران را
دانا نكند تكيه به چيزى كه نپايد * دولت گذرندهست جهان گذران را
آگاه ز اسرار جهانيم و ليكن * سر مىرود ار فاش كنم سرّ نهان را
چكامه
قياس روى تو با ماه آسمان نه سزاست * كه مه ندارد اين زلف و خال و خط كه تو راست
بدين بها و جمالت كه هست از رخ و زلف * به پيش روى تو مه را كجا جمال و بهاست
مراست دولت اقبال گر شوم روزى * به زير سايهء زلفت كه بالوپر هماست
شميم زلف تو آرد به من صبا هر صبح * هزار منّت بر جانم از نسيم صباست
چه خوانم آن لب رنگين عقيق يا مرجان * ندانم آن بر سيمين حرير يا ديباست
هرآنچه نوشم از آن لب هنوز تشنهترم * كه اين نه تاب عطش بلكه رنج استسقاست
بنوش از لب ميگون دوست بادهء لعل * اگر به چشمهء حيوانت آرزو و هواست
نه همچو زلفش بويا بنفشهء طبريست * نه همچو چشمش مخمور نرگس شهلاست