بنگر زه و زاد « 1 » منش زشت جهان را * دوزخ نكند بر تو كه بختن « 2 » نتوانى
از دست مده گوهر شادى و گرت نيست * درمان تن خويش بكن تا بستانى
بهبه ! ز سخن كز فر ايرانى « تيرا » * چون مهر كند بر دلوجان نورفشانى
نگاه و لبخند
چون چهرهء تابناك خورشيد * پيدا ز كران آسمان شد
برخاست ز خواب آنكه روشن * از ديدن او جهان جان شد
* * ناهيدوش « 3 » از فراز كهسار * با ناز و شكوه شد فزونتر
در پرتو مهر بامدادى * زى چشمهء آب همچو گوهر
* * زان ناز و خرام و دلربايى * گرديد جهان ز چهر ديرين
هرگز نشنيدم و نديدم * من چهرهء روزگار چونين
* * شد نيست هرآنچه بود آنجا * او ماند از آن ميانه تنها
آرى كه ستاره رخ بپوشد * خورشيد چو رخ كند هويدا
* * مىخواند به زير لب سرودى * در دوخته ديدگان به يكسو
باژ « 4 » خوش و نرم و دلنوازش * مىداد پيامها ز مينو
* * ناگاه بتافت چهرهء خويش * زانسوى بهسوى ديگر آن ماه
دلدادهء دردمند ديرين * در پيش دو ديده بود ناگاه
* *
هامش
( 1 ) - زه و زاد : فرزند و باقيمانده از نوه و نتيجه ( زاد و رود )
( 2 ) - بختن : لغت پهلوى است بهمعناى نجات يافتن
( 3 ) - ناهيدوش : مانند ناهيد ؛ و ناهيد ايزد آب است كه به زيبايى و شكوه در اوستا ستوده شده است .
( 4 ) - باژ : زمزمه