تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 951

مساهمون:

ص٩٥١
بنگر زه و زاد « 1 » منش زشت جهان را * دوزخ نكند بر تو كه بختن « 2 » نتوانى از دست مده گوهر شادى و گرت نيست * درمان تن خويش بكن تا بستانى به‌به ! ز سخن كز فر ايرانى « تيرا » * چون مهر كند بر دل‌وجان نورفشانى

نگاه و لبخند

چون چهرهء تابناك خورشيد * پيدا ز كران آسمان شد برخاست ز خواب آنكه روشن * از ديدن او جهان جان شد * * ناهيدوش « 3 » از فراز كهسار * با ناز و شكوه شد فزون‌تر در پرتو مهر بامدادى * زى چشمهء آب همچو گوهر * * زان ناز و خرام و دلربايى * گرديد جهان ز چهر ديرين هرگز نشنيدم و نديدم * من چهرهء روزگار چونين * * شد نيست هرآنچه بود آنجا * او ماند از آن ميانه تنها آرى كه ستاره رخ بپوشد * خورشيد چو رخ كند هويدا * * مىخواند به زير لب سرودى * در دوخته ديدگان به يك‌سو باژ « 4 » خوش و نرم و دلنوازش * مىداد پيامها ز مينو * * ناگاه بتافت چهرهء خويش * زان‌سوى به‌سوى ديگر آن ماه دلدادهء دردمند ديرين * در پيش دو ديده بود ناگاه
* *
هامش
( 1 ) - زه و زاد : فرزند و باقيمانده از نوه و نتيجه ( زاد و رود ) ( 2 ) - بختن : لغت پهلوى است به‌معناى نجات يافتن ( 3 ) - ناهيدوش : مانند ناهيد ؛ و ناهيد ايزد آب است كه به زيبايى و شكوه در اوستا ستوده شده است . ( 4 ) - باژ : زمزمه