تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 950

مساهمون:

ص٩٥٠
مادر يگانه است و از او دان هرآنچه هست * از شام تا به بامگه « 1 » كاشغرستان نامش بلند باد به هرگاه در جهان * تابد چو بار پرتو دانايى و هنر زان گونه كارزوست بر اين بوم سربه‌سر * آن اهرمن كه تخم جدايى پراكند گردد نهان ز بيم من و تو به لانه در * آيد زمان ابوخدايى « 2 » شود روا مهكامه و آرزوى نياكان نامور * آنگه بناز و باش سرافراز و شادمان فرّ و شكوه و كامروايى و مهترى * اندر يگانگى بود ار ژرف بنگرى اين است گفتِ يارِ بدانديش و بدسگال * گويد كه واگسل ز برادر برادرى چرب است و دل‌فريب سخنهاى بدسگال * پيدا در او بديده بينا دغاگرى از بدسگال خويش سخن مشنو و مخوان * بازآيدت شكوه پدر فرّ و نام پار همكارى و يگانگى ار آورى به كار * گردد چو مينوان به خوشى ميهن بزرگ هر كو در او زيد خوش و آزاد و كامكار * بادا درود از بن جان و روان و دل بر مردمى چنان و چنان نغز روزگار * بادا كه مهر نيز به بنياد آن زمان

گوهر شادى

زان بادهء دوشينه كه پيمود چمانى « 3 » * درده مگر از آفت اندوه رهانى وز همرهى شادى افسونگر جادو * بر چهر عروسان هنر پرده‌درانى درده كه به يك تازش مستانه كند فاش * بس راز روانبخش دل‌افروز نهانى از كاهش تن ، جان و خرد هيچ نيفزود * گفتم كه تن خويش به غم باز نمانى * * بيمار و دغاكاره « 4 » نگه كن چه ستانند * بدبينى و غم‌خوارگى و كينه‌ستانى بسيار سخن از منش بد به جهان زاد * برسنج سخن آنچه بخوانى و بدانى
* *
هامش
( 1 ) - بامگه : مشرق ( 2 ) - ابو خدايى : يك فرمانروايى و يك پادشاهى ( 3 ) - چمانى : ساقى ( 4 ) - دغاكاره : نيرنگ‌باز