تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 944

مساهمون:

ص٩٤٤
غزال زخمى بختم ، كه قطره‌قطرهء خون * ز من ، به دامن هر درّه يادگار خوش است به رخنه ، خنده زند ، بنديان غم‌زده را * شكست شوكت خونين اين حصار خوش است بتا ! درنگ زمانم ، به زنگ تيره فسرد * زمانه ، چون سر زلف تو بىقرار خوش است دلا ! به موج بلا ، سينه زن ، كه گر شكنى * شكسته زورق افتاده بر كنار خوش است قفس ، نصيب « فريدون » شد از تباهى بخت * گريز تك‌تك مرغان هوشيار خوش است

شعلهء كبود

در چشمت اى اميد ! چه شبها كه تا به صبح * مانده‌ست خيره ، ديدهء شب‌زنده‌دار من وز آسمان روشن آن چشم پرفروغ * خورشيدها دميده به شبهاى تار من * * مهتابها فشانده به عشق من و تو نور * درهم خزيده مست گنه سايه‌هاى ما ما سينه‌ها ز مهر به هم درفشرده تنگ * كوبيده ، اى بسا دل ديرآشناى ما * * در بوى رازگستر پنهان گريز يأس * بس بوته‌هاى تشنه كه از هم گرفته‌ايم دور از فسون جادوى پنهان سرنوشت * كام اميد از دل خرّم گرفته‌ايم * * رقصيده ، اى بسا به رخت سايه‌هاى برگ * ساز تو نغمه‌گر به سرانگشتهاى ناز چشم تو همچو مستى ترياك نيمروز * دامان من كشيده به گردابهاى راز * * بس در فروغ كوكب رنگين بامداد * افسانه‌هاى رفته و آينده گفته‌ايم وز بوسه مهرها زده بر عهد ديرپاى * از بخت و بختيارى پاينده گفته‌ايم
* *