غزال زخمى بختم ، كه قطرهقطرهء خون * ز من ، به دامن هر درّه يادگار خوش است
به رخنه ، خنده زند ، بنديان غمزده را * شكست شوكت خونين اين حصار خوش است
بتا ! درنگ زمانم ، به زنگ تيره فسرد * زمانه ، چون سر زلف تو بىقرار خوش است
دلا ! به موج بلا ، سينه زن ، كه گر شكنى * شكسته زورق افتاده بر كنار خوش است
قفس ، نصيب « فريدون » شد از تباهى بخت * گريز تكتك مرغان هوشيار خوش است
شعلهء كبود
در چشمت اى اميد ! چه شبها كه تا به صبح * ماندهست خيره ، ديدهء شبزندهدار من
وز آسمان روشن آن چشم پرفروغ * خورشيدها دميده به شبهاى تار من
* * مهتابها فشانده به عشق من و تو نور * درهم خزيده مست گنه سايههاى ما
ما سينهها ز مهر به هم درفشرده تنگ * كوبيده ، اى بسا دل ديرآشناى ما
* * در بوى رازگستر پنهان گريز يأس * بس بوتههاى تشنه كه از هم گرفتهايم
دور از فسون جادوى پنهان سرنوشت * كام اميد از دل خرّم گرفتهايم
* * رقصيده ، اى بسا به رخت سايههاى برگ * ساز تو نغمهگر به سرانگشتهاى ناز
چشم تو همچو مستى ترياك نيمروز * دامان من كشيده به گردابهاى راز
* * بس در فروغ كوكب رنگين بامداد * افسانههاى رفته و آينده گفتهايم
وز بوسه مهرها زده بر عهد ديرپاى * از بخت و بختيارى پاينده گفتهايم
* *