جسورى مىمانست كه چكش به دست اصنام ديرين بتكدهء كهنسال را بر خاك ريزد و بىآنكه سخنى چند در ناپيدايى خداوند و يكتايى وى بازگويد ، پرستندگان آن هياكل ديرباز را ، به دامن بهتى عظيم رها كند .
ترديد نيست كه من در آن هنگام ، ويرانگرى نيما را كه وجه اشتراكى هم با احساس من داشت ، كارى پرارج مىشمردم ، ولى نمونههاى شعرى او را ، ازآنجهت كه به كلامى سست و بيانى معلول و پيوندى خارج از دستور زبان فارسى سروده شده بود ، شايستهء آن نمىدانستم كه در برافراشتن كاخ رفيع شعر امروز طرح تجديد بنا قرار گيرد .
ازاينرو ، پس از گفتگوهاى دراز و دوستانهاى كه در تهران ميان من و او درپيوست ، هريك سر خود گرفتيم و هنگامى كه من به سال 1328 دست به كار طبع مجموعهء شعرى رها شدم ، ضمن اثبات لزوم بر گشودن راهى تازه در سرودن شعر ، روش سخنسرايى نيما را در اين زمينه به دلايل استوار رد كردم .
ديباچهء نافه نيز كه دوازده سال پس از طبع رها تدوين شد ، در تأييد اين عقيده سخنانى دارد كه بسيارى از صاحبنظران ، انگشت قبول بر آن نهادهاند . »
از آثار ديگر تولّلى : التّفاصيل ، كاروان ، شگرف ، پويه ، و بازگشت ، را بايد نام برد و سرانجام در خردادماه 1364 چشم از جهان فروبست .
چهرهاى در غبار
خزان به ديدن آن روى چون بهار خوش است * بيا كه شكوهء دل ، با تو غمگسار خوش است
به وعده دير كن ، اى بخت رو نهاده به راه * كه بر دلم ، غم شيرين انتظار خوش است
ز گرد فتنه ، جهان تيره شد ، به چشم اميد * تهمتنى ، كه نمايد رخ از غبار خوش است
گرت ، لب از لب آن يار گرم بوسه ، جداست * نگاه تشنهء چشمان بوسهبار خوش است
در اين كتاب كهن ، داستان تازه ، بسيست * ورقگشايى انگشت روزگار خوش است