الغاشيه دان و فجر با ميل * و آنگه بلد است و شمس و اللّيل
آنگاه ضحى و انشراح است * تين است علق گه فلاح است
چون قدر به بيّنه هويداست * زلزال به عاديات پيداست
القارعة و تكاثر آيد * عصر و هُمزه بخوان كه شايد
فيل است و قريش هست و ماعون * كوثر گه كافرون ملعون
نصر و لهب ار نكو بخوانى * اخلاص و فلق بود نشانى
النّاس بخوان چه صاحب هوش * ما را ز نظر ، مكن فراموش
بهاى محبّت
هركه بود آگه از بهاى محبّت * جان گرامى كند فداى محبّت
ظلمت ظلم و ستم پديد نگردد * پرتو اگر افكند ضياى محبّت
خشم فروهل ز تن برآر و به بركن * پيرهن دشمنى و قباى محبّت
آفت جان است و رهسپار جهنّم * آنكه عداوت كند به جاى محبّت
دكتر با عاطفت ز مهر نويسد * خاطر رنجور را دواى محبّت
كودك نوزاد كى رسد به كهولت * گر نبود مادر آشناى محبّت
گر بُوَدَت پيشه مهربانى و رأفت * مىرسدت خير در قفاى محبّت
نور مه و مهر خاطرى نكند شاد * گر نبود روشن از بهاى محبّت
آگه از اين نكته شو كه بهرهء بسيار * برده « تولّايى » از ولاى محبّت
اندرز
جان فرزند به گلزار جهان خار مباش * آز را كم كن و در نزد كسان خوار مباش
در عمل جهد كن و توشه خود را به كف آر * بهر آذوقه به دوش دگران بار مباش
حرفهاى نيك به دست آور و با نيّت پاك * استقامت كن و سرگشته چو پرگار مباش
گل بىخار جهان مردم بىآزارند * عزّت ار مىطلبى در پى آزار مباش
ناقض عهد مباش و سخن لغو مگو * واصف زلف و رخ و قامت دلدار مباش
ره آموختن آيهء و اخبار بپوى * پى اندوختن درهم و دينار مباش
همه دم در پى فرمان خدا باش و رسول * خالى از مهر وى و عترت اطهار مباش
به نبى عرضه كن اقوال « تولّايى » را * اگرش سهو و خطا نيست در انكار مباش