تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 941

مساهمون:

ص٩٤١
الغاشيه دان و فجر با ميل * و آنگه بلد است و شمس و اللّيل آنگاه ضحى و انشراح است * تين است علق گه فلاح است چون قدر به بيّنه هويداست * زلزال به عاديات پيداست القارعة و تكاثر آيد * عصر و هُمزه بخوان كه شايد فيل است و قريش هست و ماعون * كوثر گه كافرون ملعون نصر و لهب ار نكو بخوانى * اخلاص و فلق بود نشانى النّاس بخوان چه صاحب هوش * ما را ز نظر ، مكن فراموش

بهاى محبّت

هركه بود آگه از بهاى محبّت * جان گرامى كند فداى محبّت ظلمت ظلم و ستم پديد نگردد * پرتو اگر افكند ضياى محبّت خشم فروهل ز تن برآر و به بركن * پيرهن دشمنى و قباى محبّت آفت جان است و رهسپار جهنّم * آنكه عداوت كند به جاى محبّت دكتر با عاطفت ز مهر نويسد * خاطر رنجور را دواى محبّت كودك نوزاد كى رسد به كهولت * گر نبود مادر آشناى محبّت گر بُوَدَت پيشه مهربانى و رأفت * مىرسدت خير در قفاى محبّت نور مه و مهر خاطرى نكند شاد * گر نبود روشن از بهاى محبّت آگه از اين نكته شو كه بهرهء بسيار * برده « تولّايى » از ولاى محبّت

اندرز

جان فرزند به گلزار جهان خار مباش * آز را كم كن و در نزد كسان خوار مباش در عمل جهد كن و توشه خود را به كف آر * بهر آذوقه به دوش دگران بار مباش حرفه‌اى نيك به دست آور و با نيّت پاك * استقامت كن و سرگشته چو پرگار مباش گل بىخار جهان مردم بىآزارند * عزّت ار مىطلبى در پى آزار مباش ناقض عهد مباش و سخن لغو مگو * واصف زلف و رخ و قامت دلدار مباش ره آموختن آيهء و اخبار بپوى * پى اندوختن درهم و دينار مباش همه دم در پى فرمان خدا باش و رسول * خالى از مهر وى و عترت اطهار مباش به نبى عرضه كن اقوال « تولّايى » را * اگرش سهو و خطا نيست در انكار مباش
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 941 | سيد محمد باقر برقعى