طبيب عشق
خوش آن دمى كه به شبگير در كمند تو افتد * دلى به بند تو افتد كه دردمند تو افتد
دل بلاكشم از شوق پايبوس تو خواهد * فتد به خاك و به زير سم سمند تو افتد
كند چو باد صبا طرّهات به شانه پريشان * ز هر طرف كه گريزد دلى به بند تو افتد
گشايى ار به تكلّم دهان به وقت تبسّم * كلام پرشكر از شهد نوشخند تو افتد
دگر اميد خلاصى ز حلقه حلقهء زلفت * بود محال بر آن دل كه در كمند تو افتد
شفا كجا طلبد اى طبيب عشق ، مريضى * كه دل به عشق سپرده است و دردمند تو افتد
ندانمت چهاى ، اى عشق ، رهزن دلوجانى * نديدهام كه كسى ايمن از گزند تو افتد
نمانده است اميدى به بخت كوته « توفان » * مگر به دست من آن دامن بلند تو افتد