يا على
محو رخسار آفتاب شدن * ندهد حاصلى جز آب شدن
هست پروانه را نشيب از شمع * پر زدن ، سوختن ، كباب شدن
باشدت داروى غم جانكاه * مست و مدهوش از شراب شدن
عطر آغوش يار بوييدن * چشم در چشم او به خواب شدن
برد آب حيات در شب وصل * از لب دوست كامياب شدن
پاك كردن عرق ز چهرهء يار * پاى تا سر گلاب ناب شدن
در قبال هزار پرسش دوست * عاجز و مانده از جواب شدن
اينهمه آرزوى دورودراز * نيست جز محو ، در سراب شدن
در خم طرّهاش دلا ، راهى * نبود جز به پيچوتاب شدن
اسب رهوار عمر را شب و روز * با اجل پاى و در ركاب شدن
پاك بايد شدن ز آلايش * نه كه آلودهء مستكاب شدن
اين دعاهاى پرزرق و ريا * چشم دارى به مستجاب شدن
كاخ بيدادگر ز آهن و روست * عاقبت بايدش خراب شدن
تا ببارى به سبزهزار و كوير * به سخا بايدت سحاب شدن
بهتر از سر نهادن است به دام * صيد سرپنجهء عقاب شدن
با ولاى على و لطف خدا * مىتوان ايمن از عذاب شدن
چيست راه نجات از « توفان » * يا على گفتن و در آب شدن
فرجام هستى
تو اى بىخبر از سرانجام هستى * ز هستى چه دانى بجز نام هستى
تلاش بشر خود ، در اقصاى گيتى * نمودارى از رنج و آلام هستى
ز بيداد قانون به پا گشته عصيان * گريزند مردم ز اوهام هستى
به اين دانههاى فريبنده هرگز * نيفتند بيهوده در دام هستى
ز روز ازل طشت رسوايى ما * به جنّت بيفتاد از بام هستى
شكم گر نگه نگهداشتى آدم اوّل * شرنگش نمىبود در جام هستى
چو پر شد شكم شهوتش غالب آيد * بدينسان نهاد اولين گام هستى