مهر دوست
وه چه نقّاش عجب تنگ كشيده دهنش را * كه نه پيداست دهان مىشنوم من سخنش را
بيند ار قامت موزون ورا گر چمنآرا * به حقيقت دگر او سرو نكارد چمنش را
روز و شب مىشود اندر نظر خلق در آن دم * كه ز هم برشكند زلف شكن در شكنش را
نكند هيچ دگر آرزوى ديدن يوسف * گر صبا جانب يعقوب برد پيرهنش را
بسترش را اگر از برگ گل ناز نمايى * اگر انصاف بود رنجه نمايد بدنش را
در دلم كرده وطن مهر تو اى دوست از اول * تا قيامت دگر او ترك نگويد وطنش را
بر سر تربت « توفيق » گر آيى ز تلطّف * چاك در خاك ز شوق تو نمايد كفنش را