دام هلاك
پيش چشم ما جهان مقدار خاكى بيش نيست * وينهمه نقش عجب دام هلاكى بيش نيست
آنهمه انجم كه بينى مىدرخشد بر سپهر * قطرههاى اشك بر دامان پاكى بيش نيست
دل كه گاهى مهبط عشق است و گاهى مدفنش * هست گور آرزوها و مغاكى بيش نيست
وعدههاى كامبخشان سراب آرزو * خوشهء انگور آويزان ز تا كى بيش نيست
تربت پاك شهيدان سجدهگاه مردم است * ور نه دور از اين فضيلت مشت خاكى بيش نيست
زير و رو شد گر جهان از لرزش جسم زمين * جلوهء « توفان » آهِ دردناكى بيش نيست
صداى رسا
مه دلربايى كه من مىشناسم * گزيدهست جايى كه من مىشناسم
بود كاروانى به راه ، اى عزيزان * ز بانگ درايى كه من مىشناسم
شود چشم ما روشن از روى دلبر * ز آهنگ پايى كه من مىشناسم
دهد صيقل آيينهء قلبها را * به لطف و صفايى كه من مىشناسم
زدايد ز دل كينههاى كهن را * به مهر و وفايى كه من مىشناسم
نوازد نواى وفا و محبّت * به آهنگ نايى كه من مىشناسم
بجوييد داروى درد دل خود * ز درد آشنايى كه من مىشناسم
مس تيرهء قلبها را كند زر * به آن كيميايى كه من مىشناسم
شفابخش دلهاى بيمار باشد * به يكتا خدايى كه من مىشناسم
تو مجذوبى و جاذب است او ، ربايد * تو را كهربايى كه من مىشناسم
ز امّالقرى مىرسد كى به گوشم * صداى رسايى كه من مىشناسم
نماند و گر جان بيمار « توفان » * رسد گر دوايى كه من مىشناسم