تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 933

مساهمون:

ص٩٣٣

دام هلاك

پيش چشم ما جهان مقدار خاكى بيش نيست * وين‌همه نقش عجب دام هلاكى بيش نيست آن‌همه انجم كه بينى مىدرخشد بر سپهر * قطره‌هاى اشك بر دامان پاكى بيش نيست دل كه گاهى مهبط عشق است و گاهى مدفنش * هست گور آرزوها و مغاكى بيش نيست وعده‌هاى كام‌بخشان سراب آرزو * خوشهء انگور آويزان ز تا كى بيش نيست تربت پاك شهيدان سجده‌گاه مردم است * ور نه دور از اين فضيلت مشت خاكى بيش نيست زير و رو شد گر جهان از لرزش جسم زمين * جلوهء « توفان » آهِ دردناكى بيش نيست

صداى رسا

مه دلربايى كه من مىشناسم * گزيده‌ست جايى كه من مىشناسم بود كاروانى به راه ، اى عزيزان * ز بانگ درايى كه من مىشناسم شود چشم ما روشن از روى دلبر * ز آهنگ پايى كه من مىشناسم دهد صيقل آيينهء قلبها را * به لطف و صفايى كه من مىشناسم زدايد ز دل كينه‌هاى كهن را * به مهر و وفايى كه من مىشناسم نوازد نواى وفا و محبّت * به آهنگ نايى كه من مىشناسم بجوييد داروى درد دل خود * ز درد آشنايى كه من مىشناسم مس تيرهء قلبها را كند زر * به آن كيميايى كه من مىشناسم شفابخش دلهاى بيمار باشد * به يكتا خدايى كه من مىشناسم تو مجذوبى و جاذب است او ، ربايد * تو را كهربايى كه من مىشناسم ز ام‌ّالقرى مىرسد كى به گوشم * صداى رسايى كه من مىشناسم نماند و گر جان بيمار « توفان » * رسد گر دوايى كه من مىشناسم
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 933 | سيد محمد باقر برقعى