ز صبح ازل اين تكاپو شد آغاز * گرفتار آنيم تا شام هستى
به سنگ مزاران بنه گوش و بشنو * از آن خفتگان راز و پيغام هستى
كه گر ملك دنيات باشد مسخّر * سرانجام اين است فرجام هستى
نه درياست اينجا نه موج و نه « توفان » * نه بيم هلاك و نه سرسام هستى
ميناى شكسته
در پيچوتاب زلف تو دلها شكسته است * امّا نه آنچنانكه دل ما شكسته است
پشت اميد ، دست طلب ، پاى آرزو * در حسرت وصال تو يك جا شكسته است
دامنكشان خرامى و اندر قفاى تو * در قلب ما هزار تمنّا شكسته است
صدها شكست در دل آيينه اوفتاد * تا شانه آن دو زلف سمنسا شكسته است
تا جلوهء جمال تو شد زيب بوستان * بالاى سرو زان قد و بالا شكسته است
بينى اگر ز ديده سرشكم چكد به خاك * مى ، مىچكد به خاك چو مينا شكسته است
گر برنياورم ز دل افغان عجب مدار * از گريه در گلوى من آوا شكسته است
« توفان » هميشه چشمه گرفتهست در جهان * از آن دلى كه در دل شبها شكسته است
يادش به خير « رنجى » شيرينسخن كه گفت * « اين كشتى از تلاطم دريا شكسته است »
حريم وفا
ما از حريم كوى وفا پا نمىكشيم * جان مىدهيم و منّت اعدا نمىكشيم
عشق و جنون به سينهء سوزان نهفتهايم * رخت جنون خويش به صحرا نمىكشيم
بس خون به ساغر دل ما كرده روزگار * از مىفروش منّت مينا نمىكشيم
يك آسمان ستاره به دامان ز اشك ماست * درماندگى ز عقد ثريّا نمىكشيم
ما خاك كيمياشدهء يك نظارهايم * بيهوده ناز نرگس شهلا نمىكشيم
تا لنترانى از لب محبوب نشنويم * زحمت براى عرض تمنّا نمىكشيم
بر گرد هر درخت نپيچيم چون كدو * خود را براى جلوه به بالا نمىكشيم
ما را صعود تا به همينجا كفايت است * از اين مقام كوس او ادنى نمىكشيم
ما را كه الفتيست چو « توفان » به موج بحر * تا زندهايم ، پاى ز دريا نمىكشيم