تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 932

مساهمون:

ص٩٣٢
ز صبح ازل اين تكاپو شد آغاز * گرفتار آنيم تا شام هستى به سنگ مزاران بنه گوش و بشنو * از آن خفتگان راز و پيغام هستى كه گر ملك دنيات باشد مسخّر * سرانجام اين است فرجام هستى نه درياست اينجا نه موج و نه « توفان » * نه بيم هلاك و نه سرسام هستى

ميناى شكسته

در پيچ‌وتاب زلف تو دلها شكسته است * امّا نه آن‌چنان‌كه دل ما شكسته است پشت اميد ، دست طلب ، پاى آرزو * در حسرت وصال تو يك جا شكسته است دامن‌كشان خرامى و اندر قفاى تو * در قلب ما هزار تمنّا شكسته است صدها شكست در دل آيينه اوفتاد * تا شانه آن دو زلف سمن‌سا شكسته است تا جلوهء جمال تو شد زيب بوستان * بالاى سرو زان قد و بالا شكسته است بينى اگر ز ديده سرشكم چكد به خاك * مى ، مىچكد به خاك چو مينا شكسته است گر برنياورم ز دل افغان عجب مدار * از گريه در گلوى من آوا شكسته است « توفان » هميشه چشمه گرفته‌ست در جهان * از آن دلى كه در دل شبها شكسته است يادش به خير « رنجى » شيرين‌سخن كه گفت * « اين كشتى از تلاطم دريا شكسته است »

حريم وفا

ما از حريم كوى وفا پا نمىكشيم * جان مىدهيم و منّت اعدا نمىكشيم عشق و جنون به سينهء سوزان نهفته‌ايم * رخت جنون خويش به صحرا نمىكشيم بس خون به ساغر دل ما كرده روزگار * از مىفروش منّت مينا نمىكشيم يك آسمان ستاره به دامان ز اشك ماست * درماندگى ز عقد ثريّا نمىكشيم ما خاك كيمياشدهء يك نظاره‌ايم * بيهوده ناز نرگس شهلا نمىكشيم تا لن‌ترانى از لب محبوب نشنويم * زحمت براى عرض تمنّا نمىكشيم بر گرد هر درخت نپيچيم چون كدو * خود را براى جلوه به بالا نمىكشيم ما را صعود تا به همين‌جا كفايت است * از اين مقام كوس او ادنى نمىكشيم ما را كه الفتيست چو « توفان » به موج بحر * تا زنده‌ايم ، پاى ز دريا نمىكشيم