زندگى جاودان
گويند بوى زلف تو بر مرده جان دهد * ارزد بدين اميد اگر زنده جان دهد
جز روى لالهگون تو در پيچوتاب مو * سنبل كسى نديده گل ارغوان دهد
جان خواستى كه بوسه دهى در بها چه غم * كان بوسه باز بر تن عاشق روان دهد
با پيچوتاب طرّهء گيسوى يار نيست * جز شانه آشنا كه ز دلها نشان دهد
سرچشمهء حيات لب است و دهان دوست * يك بوسه عمر و زندگى جاودان دهد
بستيم اميد بر سر زلف بلند يار * گر روزگار فرصت و گر مرگ امان دهد
« توفان » به كردگار رها كن تو كار خود * كو خود هرآنچه لايق ما باشد آن دهد
دواى درد
دردم دگر به گريه مداوا نمىشود * اين اشكها علاج غم ما نمىشود
ساقى بيار باده كه چين از جبين ما * با اين يكى دو ساغر مى وا نمىشود
مانند غنچه تا نوزد باد صبحدم * راز دلم بر كسى افشا نمىشود
آيد اگر به روى زمين حورى بهشت * همچون تو دلفريب دلارا نمىشود
چشمت نديدهاند كسانى كه گفتهاند * درهاى آسمان به زمين وا نمىشود
از سرو و گل حديث نگويم كه يار من * با اين لباس كهنه فريبا نمىشود
در بحر عشق هر صدفى دُر نپرورد * هر مريمى كه مادر عيسى نمىشود
« توفان » فكنده لرزه بر اندام عمر ما * لرزنده تن مسافر دريا نمىشود
ايستگاه مرگ
ما نقد عمر خويشتن از دست دادهايم * دل بر اميد وعدهء فردا نهادهايم
مسئول تيرهروزى ما گاهواره است * ور نه سياهبخت ز مادر نزادهايم
گويند اراده زنده كند مرده را ولى * ما زندگان فاقد عزم و ارادهايم
يك خوشه كس نديد به دامان خوشهچين * بىيك جو استفاده دو خرمن افادهايم
هنگام ادّعا همه چابكسوار و چست * وقت عمل ز مركب همّت پيادهايم
تا هست نوبهار جوانى به غفلتيم * وندر خزان عمر ز كار اوفتادهايم
در انتظار نوبت نابودى و زوال * در ايستگاه مرگ به صف ايستادهايم