تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 930

مساهمون:

ص٩٣٠

زندگى جاودان

گويند بوى زلف تو بر مرده جان دهد * ارزد بدين اميد اگر زنده جان دهد جز روى لاله‌گون تو در پيچ‌وتاب مو * سنبل كسى نديده گل ارغوان دهد جان خواستى كه بوسه دهى در بها چه غم * كان بوسه باز بر تن عاشق روان دهد با پيچ‌وتاب طرّهء گيسوى يار نيست * جز شانه آشنا كه ز دلها نشان دهد سرچشمهء حيات لب است و دهان دوست * يك بوسه عمر و زندگى جاودان دهد بستيم اميد بر سر زلف بلند يار * گر روزگار فرصت و گر مرگ امان دهد « توفان » به كردگار رها كن تو كار خود * كو خود هرآنچه لايق ما باشد آن دهد

دواى درد

دردم دگر به گريه مداوا نمىشود * اين اشكها علاج غم ما نمىشود ساقى بيار باده كه چين از جبين ما * با اين يكى دو ساغر مى وا نمىشود مانند غنچه تا نوزد باد صبحدم * راز دلم بر كسى افشا نمىشود آيد اگر به روى زمين حورى بهشت * همچون تو دل‌فريب دلارا نمىشود چشمت نديده‌اند كسانى كه گفته‌اند * درهاى آسمان به زمين وا نمىشود از سرو و گل حديث نگويم كه يار من * با اين لباس كهنه فريبا نمىشود در بحر عشق هر صدفى دُر نپرورد * هر مريمى كه مادر عيسى نمىشود « توفان » فكنده لرزه بر اندام عمر ما * لرزنده تن مسافر دريا نمىشود

ايستگاه مرگ

ما نقد عمر خويشتن از دست داده‌ايم * دل بر اميد وعدهء فردا نهاده‌ايم مسئول تيره‌روزى ما گاهواره است * ور نه سياه‌بخت ز مادر نزاده‌ايم گويند اراده زنده كند مرده را ولى * ما زندگان فاقد عزم و اراده‌ايم يك خوشه كس نديد به دامان خوشه‌چين * بىيك جو استفاده دو خرمن افاده‌ايم هنگام ادّعا همه چابك‌سوار و چست * وقت عمل ز مركب همّت پياده‌ايم تا هست نوبهار جوانى به غفلتيم * وندر خزان عمر ز كار اوفتاده‌ايم در انتظار نوبت نابودى و زوال * در ايستگاه مرگ به صف ايستاده‌ايم