پروانه و من
من سوختم به داغى و پروانه هم بسوخت * هركس در آتشى به جهان بيشوكم بسوخت
دارم به سينه زان مه بىمهر آتشى * ور نه چه شد كه جان و دلم دمبهدم بسوخت
فرياد كز غم تو مرا جان به لب رسيد * اى واى من كز آتش عشقش دلم بسوخت
اشكم ز سر شد و نزد آبى بر آتشم * بنگر كه دل چگونه به درياى غم بسوخت
آوخ كه خوشهچين شدم از خرمن كسى * كاو خرمن مرا به شرار ستم بسوخت
« تنها » مرا نه آتش عشقش گداخت جان * هركس در آتشى به جهان بيش و كم بسوخت
آموختم
سوختن از شمع و فرياد از هزار آموختم * خانه بر دوشى ز گيسوى نگار آموختم
خون دل خوردن ز غنچه جامه بدريدن ز گل * اشك حسرت ريختن ز ابر بهار آموختم
مردى از آزادگان و رندى از صاحبدلان * سرخوشى از نرگس مخمور يار آموختم
پرتوافشانى به بزم دوستان از ماهتاب * راز پنهان داشتن از شام تار آموختم
پايبند زلف بودن ز آهوى سر در كمند * بىقرارى زان دو زلف بىقرار آموختم
در سراشيب اميد و راه پربيم حيات * راه و رسم رهروى از جويبار آموختم
من نه بيم شاعرى « تنها » چو ناصح خوشسخن * شاعرى زين اوستاد نامدار آموختم