ازاينپس در جهان با يارى صلح * نبيند كس نشان از جنگ و كشتار
تو باشى آلت جنگ و نيابى * به چشم صلحجويان ارج و مقدار
* * ولى من زادهء صلح و صفايم * شود هردم بهاى من فزونتر
گرامىتر شوم در ديدهها من * ولى دائم تو خواهى شد زبونتر
انتظار
من ز كار دل پريشان ، دل ز كار خويشتن * با پريشانى كنم طى روزگار خويشتن
بيش از اينم نيست تاب هجر ياران چون كنم * با دل مشتاق و جان بىقرار خويشتن
دوستان از دشمنان نالان و من از دست دوست * ديگران ز اغيار گريان ، من ز يار خويشتن
اى عجب با آنهمه بدعهدى و سنگيندلى * دشمن جان را شمارم دوستار خويشتن
اين منم تنها در اين صحرا جدا از كاروان * همرهان رفتند هريك بسته بار خويشتن
دستم از وى گشت كوتاه و شدم خاك رهش * تا مگر بينم به دامانش غبار خويشتن
اى به كام غير نوشيده مى گلگون ، مرا * بوسهاى بخش از لبان مىگسار خويشتن
بىگل رخسار جانان در بهار زندگى * چند بينم بىصفا باغ و بهار خويشتن
اينچنين افكند در دام توام بىاختيار * تا به دست دل سپارم اختيار خويشتن
ديده گريان است دور از نوگلى من هم خوشم * با خيالش در كنار جويبار خويشتن
انتظارم كشت « تنها » كى بيايد مهوشى * تا ببينم روشنى شام تار خويشتن
آرزو
دلم ز دوست بجز دوست آرزو نكند * كه آرزوى دگر جز هواى او نكند
اگرچه از ستم دلستان به جان آمد * جز از محبّت جانانه گفتگو نكند
كسى كه طاقت بيداد دلستانش نيست * به كوى عشق سزاوارتر كه رو نكند
به بزم غير چنان جام يار خندان است * ز رشك ديده چرا گريه چون سبو نكند
هرآنكه نشكندش دل به بوى و مهر و وفا * گلى ز باغ محبّت سزد كه بو نكند
اگرچه از ستمش بر لب است جان حزين * اگر كند گله از عالمى از او نكند
بجويد از دل گمگشته گر نشان « تنها » * بگو كه جز به ره عشق جستجو نكند