تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 926

مساهمون:

ص٩٢٦
ازاين‌پس در جهان با يارى صلح * نبيند كس نشان از جنگ و كشتار تو باشى آلت جنگ و نيابى * به چشم صلح‌جويان ارج و مقدار * * ولى من زادهء صلح و صفايم * شود هردم بهاى من فزون‌تر گرامىتر شوم در ديده‌ها من * ولى دائم تو خواهى شد زبونتر

انتظار

من ز كار دل پريشان ، دل ز كار خويشتن * با پريشانى كنم طى روزگار خويشتن بيش از اينم نيست تاب هجر ياران چون كنم * با دل مشتاق و جان بىقرار خويشتن دوستان از دشمنان نالان و من از دست دوست * ديگران ز اغيار گريان ، من ز يار خويشتن اى عجب با آن‌همه بدعهدى و سنگين‌دلى * دشمن جان را شمارم دوستار خويشتن اين منم تنها در اين صحرا جدا از كاروان * همرهان رفتند هريك بسته بار خويشتن دستم از وى گشت كوتاه و شدم خاك رهش * تا مگر بينم به دامانش غبار خويشتن اى به كام غير نوشيده مى گلگون ، مرا * بوسه‌اى بخش از لبان مىگسار خويشتن بىگل رخسار جانان در بهار زندگى * چند بينم بىصفا باغ و بهار خويشتن اين‌چنين افكند در دام توام بىاختيار * تا به دست دل سپارم اختيار خويشتن ديده گريان است دور از نوگلى من هم خوشم * با خيالش در كنار جويبار خويشتن انتظارم كشت « تنها » كى بيايد مهوشى * تا ببينم روشنى شام تار خويشتن

آرزو

دلم ز دوست بجز دوست آرزو نكند * كه آرزوى دگر جز هواى او نكند اگرچه از ستم دل‌ستان به جان آمد * جز از محبّت جانانه گفتگو نكند كسى كه طاقت بيداد دلستانش نيست * به كوى عشق سزاوارتر كه رو نكند به بزم غير چنان جام يار خندان است * ز رشك ديده چرا گريه چون سبو نكند هرآن‌كه نشكندش دل به بوى و مهر و وفا * گلى ز باغ محبّت سزد كه بو نكند اگرچه از ستمش بر لب است جان حزين * اگر كند گله از عالمى از او نكند بجويد از دل گم‌گشته گر نشان « تنها » * بگو كه جز به ره عشق جستجو نكند
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 926 | سيد محمد باقر برقعى