ز نيروى من و با يارى من * شود روبه ، فزون از شير شرزه
به كينتوزى چو برخيزم بيفتد * به جان دشمن بدخواه لرزه
* * چو آتش خشك و تر يكسان بسوزم * به نزد من زن و مرد است يكسان
چو برخيزد شرار از سينهء من * فتد پير و جوان را شعله بر جان
* * هرآنكاو روبهرو با خشم من شد * رخ شادى ز چشم وى نهان گشت
توانايى كه با من پنچه در زد * شدش نيرو ز دست و ناتوان گشت
* * شود هر ناتوان از من توانا * توانا را تواناتر بدارم
ز جايى بركنم بيخ سعادت * به جايى نخل آسايش بكارم
* * تفنگ از ياوهگويى شد چو خاموش * چنين آورد پاسخ گاوآهن
زبان بربند و شو خاموش يكدم * بيا و گوش كن بر گفتهء من
* * بگو با من كه جز كشتار مردم * چه دارى شيوه و آيين تو چيست
بجز بيداد راندن با زن و مرد * تو را انديشه و كار دگر نيست
* * روان سازى به هرجا سيل خون را * كنى ويران هزاران كاخ شادى
بسوزى نخل شادى تا كسى را * نباشد مرغ جان بر شاخ شادى
* * گلستان اميد است از تو ويران * نهال آرزو از توست بىبر
بدرّى سينهء پير و جوان را * ندارى غير از اين آيين ديگر
* * نصيب مادر از تو داغ فرزند * نصيب طفل از تو مرگ مادر
جدايى افكنى بين زن و شوى * جدا سازى برادر را ز خواهر
* *