شب ديرپاى
ديشب ز خورشيد رخت بزم كه را افروختى * آتش زدى بر دل كه را جانِ كه برگو سوختى
شكرلب شيريندهن شب تا سحر ياد تو من * اين شيوهاى پيمانشكن برگو ز كه آموختى
بودى تو ديشب با رقيب از من شده صبر و شكيب * باور ندارم اين عجيب اينسان وجودم كوفتى
گفتم كه سيرت بنگرم غافل ز چشم مدّعى * با تير مژگان سينه و دست و دلم را دوختى
تنها نه من هستم گرفتار خطوخال لبت * بس سينه سوزانى كه اندر وادى غم سوختى
در كوى جانبازى شدم پير و ندادم كس خبر * بهر چه اين زيبا قبا بر قامت خود دوختى
در مسلك عشّاق « تمكين » خام اگر بودى كنون * از هر جفا صد رسم و راه عاشقى آموختى
رباعيات
پروانه شدم به دور شمع رويت * تا جان كنم ارمغان خاك كويت
صحراى جنون گرفتمى چون مجنون * تا باد صبا به من رساند بويت
* * * اى زلف تو برده از شب يلدا باج * بر فرق همه پرىرخانى چون تاج
تير نگهت كه آفت جان و دل است * دلهاى شكسته را نموده آماج
* * * اى خرمن گل ، گل خجل از روى تو شد * آماج دل حزين ز ابروى تو شد
مشك ختن از نكهت بوى تو شد * و اللّيل از آن بندهء گيسوى تو شد