اينچنين كز لعل شورانگيز او دم مىزنم * بعد مردن خاك من ترسم نمكزار آورد
مهربان ما هم ، در آن معرض كه گردد جلوهگر * كيست مالك تا كه يوسف را به بازار آورد
بهر دعوى زان رخ زيبا چو برگيرد نقاب * منكران خويش را يكيك به اقرار آورد
جذبهء عشق ار چنين باشد يقينم زلف دوست * قائدين سبحه را در قيد زنار آورد
شرمم آيد گر گذارم بر سر سوداى تو * جان چه باشد كس نثار مقدم يار آورد
كوه را « تمكين » تجلّاى رخش از هم شكافت * آدم خاكى چگونه تاب ديدار آورد
اعجاز عشق
اى ز نور عارضت در انجمن روشن چراغ * وز لبانت جام مى را در دهن ، روشن چراغ
بىتو روشن گردد از اشك فروزان دامنم * چون فلك شب سازد از ماه و پرن ، روشن چراغ
درگرفت از پرتو حسن تو شمع ماه و مهر * روز و شب گشت آسمان را در نگين ، روشن چراغ
راه دلها باز تاريك است در آن شام زلف * گرچه رؤيت كرده در چاه ذقن ، روشن چراغ
كشتگان غمزهات را زير خاك از داغ و درد * مىكند هر استخوانى در كفن ، روشن چراغ
بعد مردن هم چراغ عاشقان خاموش نيست * لاله سازد بر مزار كوهكن ، روشن چراغ
كور را بينا كند اعجاز عشق آرى كه ساخت * چشم يعقوب از نسيم پيرهن ، روشن چراغ