تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 911

مساهمون:

ص٩١١
نسب را معنى ميدان ز دو سو * فراهم در ميان فرع و بنياد از آن‌سو گر كه نيك آمد از اين سو * اگر زشت است نسبت را نشاياد چو اين معنى به يك‌سو نيست قائم * منه خيره پس اين بنياد بر باد دريغ از لفظ نغز و شعر نيكو * به ياد خطّ مشكين ، قدّ شمشاد گشايى عقد لفظ و معنى نغز * نه از پازند و نز صحف مه‌آباد مكش بسيار رنج زندگانى * كه بيش‌وكم نكرد آن‌كس كه بنهاد چو بگذشته شمار ار چند افزون * برآيد سالت از هفتاد و هشتاد به پايان رفت چون بايد فزون گير * شمار عمرت از هشتاد و هفتاد مشو مفتون اين پتياره كاين زال * بسى رعناتر از تو كشت داماد يكى بر بيستون شو نيك برخوان * هويدا آيتى چو پند اشتاد ز جا بركند گرچه كوه خارا * به بازوى قوى ميتين فرهاد در اين سودا به ناكامى پس از رنج * به تلخى جان شيرين داد بر باد چه گويد اين هنر زان سخت‌بازو * بر بيداردل هشيار فرجاد كه گر برگيرى از جا كوه خارا * نگردد ذرّه‌اى كم بيش رستاد

دريغ مدار

بيا كه عشق تو از سر نمىرود ما را * به دست آور دل اوفتاده از پا را ببوى اينكه به پايت نثار سازد جان * تن ضعيف بهانه است اين تمنّا را به باد دادم ناموس زهد و خرسندم * كه اعتبار بود بيش زند رسوا را لب از ترشّح مى جان من دريغ مدار * كه تا ببوسم آن لعل باده‌پيما را چه آتش است ندانم كه ريختى در جام * كه ناچشيده برافروخت جان دانا را هزار شام نويدم دهى و اين عجب است * كه باز عيد شمارم نويد فردا را تو را كه دوش در آغوش يار بود قرار * كجا بدانى روز سياه شيدا را گمانم آنكه ز دل محو گشته عشق و كنون * يقينم آنكه ز سردرنمىرود ما را هزار فكرت بىجا و نقشهاى عجب * كه جز دريغ به آخر نبود سودا را بدان خيال كه تا جامه تر نگردانى * ز سرگذشت برانديش موج دريا را بگير ساغر و نو كن فسانه‌هاى كهن * كه طرح تازه پديد است دور مينا را چو روزگار دگر شد به تازه‌گوى سخن * سخن به ناز خوش آيد روان گويا را
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 911 | سيد محمد باقر برقعى