نسب را معنى ميدان ز دو سو * فراهم در ميان فرع و بنياد
از آنسو گر كه نيك آمد از اين سو * اگر زشت است نسبت را نشاياد
چو اين معنى به يكسو نيست قائم * منه خيره پس اين بنياد بر باد
دريغ از لفظ نغز و شعر نيكو * به ياد خطّ مشكين ، قدّ شمشاد
گشايى عقد لفظ و معنى نغز * نه از پازند و نز صحف مهآباد
مكش بسيار رنج زندگانى * كه بيشوكم نكرد آنكس كه بنهاد
چو بگذشته شمار ار چند افزون * برآيد سالت از هفتاد و هشتاد
به پايان رفت چون بايد فزون گير * شمار عمرت از هشتاد و هفتاد
مشو مفتون اين پتياره كاين زال * بسى رعناتر از تو كشت داماد
يكى بر بيستون شو نيك برخوان * هويدا آيتى چو پند اشتاد
ز جا بركند گرچه كوه خارا * به بازوى قوى ميتين فرهاد
در اين سودا به ناكامى پس از رنج * به تلخى جان شيرين داد بر باد
چه گويد اين هنر زان سختبازو * بر بيداردل هشيار فرجاد
كه گر برگيرى از جا كوه خارا * نگردد ذرّهاى كم بيش رستاد
دريغ مدار
بيا كه عشق تو از سر نمىرود ما را * به دست آور دل اوفتاده از پا را
ببوى اينكه به پايت نثار سازد جان * تن ضعيف بهانه است اين تمنّا را
به باد دادم ناموس زهد و خرسندم * كه اعتبار بود بيش زند رسوا را
لب از ترشّح مى جان من دريغ مدار * كه تا ببوسم آن لعل بادهپيما را
چه آتش است ندانم كه ريختى در جام * كه ناچشيده برافروخت جان دانا را
هزار شام نويدم دهى و اين عجب است * كه باز عيد شمارم نويد فردا را
تو را كه دوش در آغوش يار بود قرار * كجا بدانى روز سياه شيدا را
گمانم آنكه ز دل محو گشته عشق و كنون * يقينم آنكه ز سردرنمىرود ما را
هزار فكرت بىجا و نقشهاى عجب * كه جز دريغ به آخر نبود سودا را
بدان خيال كه تا جامه تر نگردانى * ز سرگذشت برانديش موج دريا را
بگير ساغر و نو كن فسانههاى كهن * كه طرح تازه پديد است دور مينا را
چو روزگار دگر شد به تازهگوى سخن * سخن به ناز خوش آيد روان گويا را