گل آتش
به بويت عاشق از خواب عدم چون خاك برخيزد * ز شوق عارضت چون گل گريبانچاك برخيزد
ز تير غمزهات صيدى كه بر خاك هلاك افتد * ز جا هردم به ذوق حلقهء فتراك برخيزد
جنون كامد ز اسباب تعلّق خانه پردازد * بلى آنجا كه سيل آيد ، خس و خاشاك برخيزد
خوش آن افتاده كز فيض سبكروحى در اين گلشن * به جذب مهر همچون ذرّه بر افلاك برخيزد
محبّت در دل پاكان فزونتر مىدهد حاصل * يكى صد مىشود هر دانه كز اين خاك برخيزد
كند روشن فروغ روى جانان خانهء دل را * اگر زنگ خودى ز آيينهء ادراك برخيزد
به بزم دختر بىعصمت رز آنكه بنشيند * اگرچه پاك باشد عاقبت ناپاك برخيزد
مياميز اى پسر با سادهرويان تا شوى ايمن * كز آنان فتنه همچون دختران ناپاك برخيزد
به داغ و درد عشقت چونكه بگذشت از جهان « تمكين » * بدان كز تربتش گلهاى آتشناك برخيزد
دريادلان
عشق يار آمد كه بازم بر سر كار آورد * طوطى خاموش طبعم را به گفتار آورد
هر تَنُك ظرفى نباشد محرم اسرار عشق * اين گهر را سينهء دريادلان بار آورد
حسن طاقتسوز را نازم كه با چندين حجاب * دل برون جاى نگاه از چشم نظار آورد