نواى تازه
تا نپندارى به خود بيهوده من پيچيدهام * عالم اكبر منم بر خويشتن پيچيدهام
آسمانها باشد آن دم عرصهء جولان من * بعد مردن گرچه بينى در كفن پيچيدهام
ديدهء روشندلان از نكهتم بينا شود * بوى ماه مصرىام در پيرهن پيچيدهام
گر نگيرم دل ز تاب طرّهاش نبود غريب * چون كنم در رشتهء حب الوطن پيچيدهام
تا مشام اهل دل را از نفس مشكين كنم * چون صبا بر آن دو جعد پرشكن پيچيدهام
شد سرانگشتان فكرم در معانى موشكاف * تا كه همچون شانه در زلف سخن پيچيدهام
تا كه يابم دست بر فن سخن همچون غبار * سالها بر دامن ارباب فن پيچيدهام
نكتهسنجان را فروغ طبع من پروانه كرد * نور شمع معنىام در انجمن پيچيدهام
گشته « تمكين » از نوايم تازهحال اهل درد * نالهء نايم در اين دير كهن پيچيدهام
حديث عشق
شرار عشقت آخر جان من سوخت * دل اندر سينهء سوزان من سوخت
چنان زد آتشم در دل فراقت * كه آب ديده بر مژگان من سوخت
چه بخت است اين كز آن روزم سيه شد * چه درد است اين كز آن درمان من سوخت
جدا از ماه رويت شعلهء آه * شب غم كلبهء ويران من سوخت
بيا اى نور ديده كز فراقت * سرشك آتشين دامان من سوخت
به جانم آتش افكندى و رفتى * نگفتى عاشق نالان من سوخت
چو مى بود آنكه در جامم نمودى * كز آن هم كفر و هم ايمان من سوخت
چه با من كرد سوز اشتياقت * نمىدانم سروسامان من سوخت
حديث هجر « تمكين » سوزناك است * ز تقريرش لبودندان من سوخت
قطعه
در مجلس عمر ، همچو مينا * خون مىخورم و نمىزنم دم
« تمكين » چه كنم كه خاطرم شاد * از هيچ نمىشود بجز غم